تبليغاتX
حواری خورشید
زمزمه ی ما هرگز آخرین سرود نبوده است
امیر جان! تولدت مبارک رفیق! حالا چراغ های حیاط اوین را لابد برایت روشن می کنند. مهمانی خوبی است. مرتضا و عبدالله و بهاره هم هستند با احسان و علی و مهدی عرب. سعید ما هم همان جا باید باشد. سعید متین پور را می گویم که بوی عسل های سبلان می دهد.
حالا آمده ای نزدیکی های من، گیرم با ساعتی فاصله توی دره ی اوین خانه گرفته یی. اجاره خانه هم نمی دهی. پول برق و آب و تلفن و زهرمار هم نداری. همسایه های خوبی هم داری. دیگر دردت چیست برادر؟
نمی دانم جلیل اصلا حال خندیدن دارد یا نه؟ اما از من اگر می شنوی، خوب گوش بخوابان. جلیل طناز خوبی است. بهروز هم باید توی مغازه اش که همیشه پر بود از صدای بالابان و تار ترکی چیزی یاد گرفته باشد. جمعتان که جور است. حالا گیرم از سیگار خوب خبری نیست. دوره ی ما هفته یی یک بسته سیگار فروردین می دادند. قبول! این یکی خوب نیست، اصلا خوب نیست اما خانه ی مجانی را که دندانش را نمی شمارند.
این بیرون هم خبری نیست. روی سلول های مغز ما حتا، گرد سکوت پاشیده اند. اینجا زندگی سترون است. و تو امیر جان داری توی سلولت تاریخ فردای ما را زندگی می کنی.
میان این همه خبر خوب یک خبر بد هم دارم: صاحبخانه ی دل رحمی نداری بالاخره باید وسایلت را جمع کنی و بروی خانه، مثل سعید که باید برود پیش عطیه تا تنها نباشد. فرقی نمی کند جلیل و بهروز و حسین و مرتضا و عبدالله و بهاره و احسان و مهدی و محمد و علی هم باید بیایند. مشکل اجاره نشینی اصلن همین است. پیش از تو هم خیلی ها را بیرون انداختند، حتا آنهایی را که نمی رفتند فرستادند سینه ی خاوران. راستی حالا که آنجایی، از زیر چشم بند از بازجویت بپرس: حاجی! چه کیفی دارد وقتی همیشه توی این خانه بمانی؟ او جوابش را می داند. می دانی برادر؟ ما اجاره نشینیم و رفتنی. او اما صاحبخانه است. من حسودی ام می شود امیر جان! می دانی؟ بازجوی تو همان که شاید همین حالا نشسته باشد روبه روی تو، تا ابد ساکن دره ی اوین می ماند. من حسودی ام می شود.
خارج از دستور 1: دیروز سالروز تولد امیر یعقوبعلی، رفیق خوب ستاره و سپیده بود. به خانه اش رفتیم و می توانید گزارش آن را در سلام دموکرات و تغییر برای برابری ببینید. آزادشان کنید!
خارج از دستور 2 : سعید متین پور، جلیل غنی لو، بهروز صفری، حسین رحمتی، علی نیکونسبتی، محمد هاشمی، عبدالله مومنی، مرتضا اصلاحچی، مجتبا بیات، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، آرش خاندل، احسان منصوری، علی صابری، عباس حکیم زاده، عباس لسانی، حشمت الله طبرزدی، سعید ماسوری و بسیاری دیگر در دخمه های خودکامگی اسيرند هنوز. آزادشان کنید!
خارج از دستور 3: در این مدت به مناسبت سالگرد 18 تیر 1378، روز خروش بر علیه سرکوب و دشمن خویی دو مصاحبه داشته ام با راديو رسانه و كار آنلاين. اگر خواستید، ببینید!
خارج از دستور 4: تغيير براي برابري! این بار پرشورتر از همیشه. برای لعنت به مغزهای متعفن کمیسرک های حکومتی و غیرحکومتی استالینی. برای لعنت به کاشفان شبکه های جاسوسی. برای لعنت به یاوه های مجسم، دریوزگان پتیاره ی حقیر!
تریبون آزاد: بخوانید «اتفاقی در گردی ورق ها» را از پیمان یزدان پناه: «دست هایت را روی دست بگذار/ این شهر خواهد مرد با تمام فروشگاه ها/ و ایستگاه های اتوبوسی که هیچگاه انتظار تو را نمی کشد/ پاهایت را بلند کن تا زمین برای چندمین روز متوالی نفس بکشد/ و خانه از نیامدنت پر شود از عطر ابروهات/ که می پرند بالا/ یعنی عادت کرده اند که بپرند بالا/ دوره نشسته ایم/ هر کدام خیره در چشم های یک بی بی/ و دهانمان حتا طعم کافور هم نمی دهد/ ساعت خوبی برای مردن نیست/ و هنوز در چرخش پنجاه و دومین حرف سکوت گیج می خوریم/ اینجا هر روز تصویر مرا در هوا پخش می کنند/ و ببین ورق ها چطور با هم جور می شوند/ فکر می کنم که می آیی.»
تابلوی اعلانات: انصافن یک بار دیگر شهر موش ها را ببینید. با کارگردانی مرضیه برومند و عروسک گردانی ایرج طهماسب، حمید جبلی، قاطمه معتمدآریا و یک مشت آدم حسابی دیگر. کمی به صحنه ی ورود گربه ی خوفناک به داستان توجه کنید و خوب ببینید که برایتان آشنا نیست؟ توضیح بیشتر ممنوع چون فیلم توقیف می شود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:11 توسط هژیر پلاسچی |

یک نامه ی سرگشاده ی واقعی از یک عاشق واقعی برای یک معشوق خیالی

برای آن که رفت، برای آن که می رود، برای آن که خواهد رفت

 

مونس غایب این شبینه های مدام!

سلام

می دانی هیچ کاری نمی شود کرد. نه وقتی رفتی، نه حالا که می روی، نه بعدن که خواهی رفت. نمی شود که التماس کرد. یعنی نشد، نمی شود، نخواهد شد. تو درست از همان لحظه که آمدی، رفته یی. بگذار به زبان آدمیزاد برایت بنویسم، یعنی درست از همان لحظه که آمدی، رفتن را آغاز کرده یی. اصلن معلوم نیست آمدی یا رفتی. اگر نیامده بودی که رفتنی در کار نبود.

می دانی؟ درست مثل این که اصلن معلوم نیست، یا لااقل من نمی فهمم ما آدمیان زندگی می کنیم یا می میریم؟ پیر می شویم یا از کودکی دور می شویم؟ من فکر می کنم درست از همان لحظه که به دنیا آمدی، مردن را آغاز کرده یی.

حالا بگذار کمی بازی را سینمایی کنم. لوکیشن می تواند کافه یی در پاریس باشد، خانه ی متروکی در منهتن، مزرعه یی پر از لاله های درشت در آمستردام، چپری در بامیان، خرابه یی تاریخی در اطراف آتن، صحرای خشکی با یکی ـ دو درخت سبز در ساحل عاج، معبدی آرام در پکن، جنگل های انبوهی اطراف بریزیلیا، ترنی سرد که از استکهلم راه افتاده است یا اصلن روستایی همین اطراف زنجان خودمان. کسی چه می داند؟

پرسوناژها هم همین قدر درگیر عدم قطعیتی سرگیجه آورند. من می توانم نویسنده یی نومید باشم، نویسنده یی معروف باشم، آرمان باخته یی پاکباز، خائنی شرمنده، مبارزی هنوز پایدار، روزنامه نگاری گمنام، مردی چاق، لاغر، با موهای سپید، جو گندمی، رنگ شده به قهوه یی زشت بدترکیب یا اصلن با کله یی سراسر بدون مو. اما یک چیز را در تمام این نگاتیوها نمی توان عوض کرد. من نشسته ام روبه روی کسی که می تواند روشنفکری پاریسی باشد، بی خانمانی منهتنی، مرد خانواده ی خوشبختی در آمستردام، خشخاش کاری بامیانی با وافوری بلند در دست، شاعرِ عاشقِ دیوانه یی از یونان، سیاهی یک دست که یک دستش را در نبرد با شیری وحشی از دست داده و حالا راهنمای شکارچی های عاشق است که هیچ شکاری نمی زنند، راهبی بودایی، قهوه کاری به رنگ قهوه یی که بوی تند قهوه ی برزیلی می دهد، تاجری استکهلمی یا روستایی ساده یی از اهالی اطراف زنجان با همان کلاه های نمدی.

من اما نشسته ام روبه روی او، هر کسی که باشد و دارم برایش اعتراف می کنم کسی را دوست داشته ام.

حالا باید انتهای فیلم را نگاه کنیم. من از فیلم هایی که پایان خوشی دارند متنفرم اما به طرز غریبی می خواهم پایان این فیلم ناتمام خوب تمام شود. مثلن یک روز تو را توی خیابان هر کجا که باشد ببینم که خیسی از شره ی باران. و بعد بی آن که حتا حرفی زده باشیم از کنار هم بگذریم. بعد باید این طور تمام شود که تو آمده یی بالای سر سنگی که لابد بر گور من می گذارند هر کجای جهان که باشم. این سنگ هم البته می تواند تغییر کند. مثلن سیاه باشد با یک ستاره ی سرخ درشت روی سینه اش، مرمر نارنجی باشد، سپید باشد با شعری از فروغ، بامداد یا مثلن حمیدی شاعر با آن شعرهای باسمه یی یا یکی از این شعرای انقلابی مزخرف با شعارهای مقطع. می تواند تکه یی آجر باشد. تکه یی سفال نپخته که در باران آن روزگار وا رفته است. می تواند کاشی گمشده یی باشد از حمله ی مغول. خدا را چه دیده یی، شاید اصلن دسته یی گل وحشی باشد بر فراز تپه یی. تو هم می توانی تغییر کنی. می تواند موهایت سپید یک دست باشد، می توانی موهایت را رنگ کرده باشی. رنگ زیتون های رودبار یا قهوه ی فرانسه یا زردی نرگس. حتا می تواند موهایت سیاه باشد. می دانی! می تواند همین چند لحظه ی بعد باشد، همان طور که آن خواهر شوریده ی ما عاشقان شیدایی جهان گفت: «همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.»

حالا باید این فیلم را تمام کنیم. تماشاگر دارد روی صندلی وول می خورد. بازی هم تمام شده است. فیلم ما اما می تواند آبگوشتی شود اگر تو بیفتی روی آن هرچه که به جای من دارد ایفای نقش می کند و گریه کنی. نه این پایان مناسبی برای دلتنگی های من نیست. تو باید بروی و من از روی صندلی سینما دسته گل مچاله یی را در دست هایت ببینم که فراموش کرده یی برایم جا بگذاری. همین خوب است، همین خوب است.

هزار هزار بار می بوسمت

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: یاران سپیده و بند در کار افزون شدنند. بعد از سعید متین پور و جلیل غنی لو، بهروز صفری و حسین رحمتی را هم بازداشت کرده و به مکان نامعلومی برده اند. آزادشان کنید!

خارج از دستور 3: وبلاگ درک حضور دیگری با مطلب «تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد» به روز شد.

تریبون آزاد: بخوانید شعر «از پیرامون حفره ی سیاه» را از پیمان یزدان پناه: «تو بگو/ چه فرقی می کند کجای اینجا ایستاده باشم یا که نشسته؟/ زمین پایان سرنوشت سیاره ی دیگری ست و مشتری/ فضای این اتاق هم همیشه تعبیرش این نیست که باید از چشم هایت بنویسم/ در لایه های پنهانی این نامه نوشته هایی آب می شود سر از آسمان در می آورد/ بگذریم که حالت چطور است با تمام جملات تکراری/ و این خودکار/ که حالا فضای اطرافش را به دور خودش می پیچد و تو/ نمی پیچد؟/ چند مرتبه اسم تو را اشتباه بنویسم، چند مرتبه؟/ چقدر در تو قدم بزنم، چقدر؟/ دیدی نمی شود؟/ باید که از چشم هایت بنویسم، باید/ ...و باز هم ...و باز هم ...و باز هم/ چراغ به شدت نورت را می پاشد/ نیستی، نبودی/ روزنامه ها فردا خواهند نوشت:/ مثل هر روز مثل دیروز،/ در پستخانه چند نامه ی گر گرفته گم شده است/ و زمین بار چندم است که متولد می شود/ ننویسم/ دیگر نمی شود که بنویسم/ نمی شود.»

تابلوی اعلانات: «خیالباف ها» به کارگردانی برناردو برتولوچی و «زیر زمین» به کارگردانی امیر کاستاریکا را خیلی وقت پیش بدون زیر نویس دیده بودم. اولی آزرده ام کرده بود، چون فکر می کردم فیلمی است بر ضد جوانان انقلابی دهه ی شصت و هفتاد میلادی اروپا و از دومی متنفر بودم. حالا که هر دو را با زیر نویس دیده ام می دانم چه شاهکارهایی هستند.

 

متاسفانه دوستان امنیت بانان دنیای مجازی، حواری خورشید را فیلتر کردند. آن هم درست در آستانه ی یک نامه ی عاشقانه. ظریفی به نقل از شاعری چینی می گفت در جامعه یی که زشتی بر آن چیره است، اگر لبخند بزنی، اگر گلدانی شمعدانی پشت پنجره ی خانه ات بگذاری، اگر دست معشوقت را در دست بگیری، مبارزه کرده یی.

شب انفجار بنزینی تهران دانستم که حواری خورشید فیلتر شده است. صبح از رفقایی چند خواستم آنها هم نگاه کنند تا مطمئن شوم. یکی دو نفر گفتند که وبلاگ را می بینند و نزدیکی های ظهر بود که چند نفری تائید کردند که فیلتر شده ام. ما که کوتاه نمی آییم، فقط یک سوال ساده. وقتی ثبت یک وبلاگ جدید تنها بیست ده دقیقه وقت می خواهد، آنهایی که وبلاگ های ما را فیلتر می کنند، به چه می اندیشند؟ اصلن می اندیشند؟      

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:15 توسط هژیر پلاسچی |