برای آن که رفت، برای آن که می رود، برای آن که خواهد رفت
مونس غایب این شبینه های مدام!
سلام
می دانی هیچ کاری نمی شود کرد. نه وقتی رفتی، نه حالا که می روی، نه بعدن که خواهی رفت. نمی شود که التماس کرد. یعنی نشد، نمی شود، نخواهد شد. تو درست از همان لحظه که آمدی، رفته یی. بگذار به زبان آدمیزاد برایت بنویسم، یعنی درست از همان لحظه که آمدی، رفتن را آغاز کرده یی. اصلن معلوم نیست آمدی یا رفتی. اگر نیامده بودی که رفتنی در کار نبود.
می دانی؟ درست مثل این که اصلن معلوم نیست، یا لااقل من نمی فهمم ما آدمیان زندگی می کنیم یا می میریم؟ پیر می شویم یا از کودکی دور می شویم؟ من فکر می کنم درست از همان لحظه که به دنیا آمدی، مردن را آغاز کرده یی.
حالا بگذار کمی بازی را سینمایی کنم. لوکیشن می تواند کافه یی در پاریس باشد، خانه ی متروکی در منهتن، مزرعه یی پر از لاله های درشت در آمستردام، چپری در بامیان، خرابه یی تاریخی در اطراف آتن، صحرای خشکی با یکی ـ دو درخت سبز در ساحل عاج، معبدی آرام در پکن، جنگل های انبوهی اطراف بریزیلیا، ترنی سرد که از استکهلم راه افتاده است یا اصلن روستایی همین اطراف زنجان خودمان. کسی چه می داند؟
پرسوناژها هم همین قدر درگیر عدم قطعیتی سرگیجه آورند. من می توانم نویسنده یی نومید باشم، نویسنده یی معروف باشم، آرمان باخته یی پاکباز، خائنی شرمنده، مبارزی هنوز پایدار، روزنامه نگاری گمنام، مردی چاق، لاغر، با موهای سپید، جو گندمی، رنگ شده به قهوه یی زشت بدترکیب یا اصلن با کله یی سراسر بدون مو. اما یک چیز را در تمام این نگاتیوها نمی توان عوض کرد. من نشسته ام روبه روی کسی که می تواند روشنفکری پاریسی باشد، بی خانمانی منهتنی، مرد خانواده ی خوشبختی در آمستردام، خشخاش کاری بامیانی با وافوری بلند در دست، شاعرِ عاشقِ دیوانه یی از یونان، سیاهی یک دست که یک دستش را در نبرد با شیری وحشی از دست داده و حالا راهنمای شکارچی های عاشق است که هیچ شکاری نمی زنند، راهبی بودایی، قهوه کاری به رنگ قهوه یی که بوی تند قهوه ی برزیلی می دهد، تاجری استکهلمی یا روستایی ساده یی از اهالی اطراف زنجان با همان کلاه های نمدی.
من اما نشسته ام روبه روی او، هر کسی که باشد و دارم برایش اعتراف می کنم کسی را دوست داشته ام.
حالا باید انتهای فیلم را نگاه کنیم. من از فیلم هایی که پایان خوشی دارند متنفرم اما به طرز غریبی می خواهم پایان این فیلم ناتمام خوب تمام شود. مثلن یک روز تو را توی خیابان هر کجا که باشد ببینم که خیسی از شره ی باران. و بعد بی آن که حتا حرفی زده باشیم از کنار هم بگذریم. بعد باید این طور تمام شود که تو آمده یی بالای سر سنگی که لابد بر گور من می گذارند هر کجای جهان که باشم. این سنگ هم البته می تواند تغییر کند. مثلن سیاه باشد با یک ستاره ی سرخ درشت روی سینه اش، مرمر نارنجی باشد، سپید باشد با شعری از فروغ، بامداد یا مثلن حمیدی شاعر با آن شعرهای باسمه یی یا یکی از این شعرای انقلابی مزخرف با شعارهای مقطع. می تواند تکه یی آجر باشد. تکه یی سفال نپخته که در باران آن روزگار وا رفته است. می تواند کاشی گمشده یی باشد از حمله ی مغول. خدا را چه دیده یی، شاید اصلن دسته یی گل وحشی باشد بر فراز تپه یی. تو هم می توانی تغییر کنی. می تواند موهایت سپید یک دست باشد، می توانی موهایت را رنگ کرده باشی. رنگ زیتون های رودبار یا قهوه ی فرانسه یا زردی نرگس. حتا می تواند موهایت سیاه باشد. می دانی! می تواند همین چند لحظه ی بعد باشد، همان طور که آن خواهر شوریده ی ما عاشقان شیدایی جهان گفت: «همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.»
حالا باید این فیلم را تمام کنیم. تماشاگر دارد روی صندلی وول می خورد. بازی هم تمام شده است. فیلم ما اما می تواند آبگوشتی شود اگر تو بیفتی روی آن هرچه که به جای من دارد ایفای نقش می کند و گریه کنی. نه این پایان مناسبی برای دلتنگی های من نیست. تو باید بروی و من از روی صندلی سینما دسته گل مچاله یی را در دست هایت ببینم که فراموش کرده یی برایم جا بگذاری. همین خوب است، همین خوب است.
هزار هزار بار می بوسمت
خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!
خارج از دستور 2: یاران سپیده و بند در کار افزون شدنند. بعد از سعید متین پور و جلیل غنی لو، بهروز صفری و حسین رحمتی را هم بازداشت کرده و به مکان نامعلومی برده اند. آزادشان کنید!
خارج از دستور 3: وبلاگ درک حضور دیگری با مطلب «تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد» به روز شد.
تریبون آزاد: بخوانید شعر «از پیرامون حفره ی سیاه» را از پیمان یزدان پناه: «تو بگو/ چه فرقی می کند کجای اینجا ایستاده باشم یا که نشسته؟/ زمین پایان سرنوشت سیاره ی دیگری ست و مشتری/ فضای این اتاق هم همیشه تعبیرش این نیست که باید از چشم هایت بنویسم/ در لایه های پنهانی این نامه نوشته هایی آب می شود سر از آسمان در می آورد/ بگذریم که حالت چطور است با تمام جملات تکراری/ و این خودکار/ که حالا فضای اطرافش را به دور خودش می پیچد و تو/ نمی پیچد؟/ چند مرتبه اسم تو را اشتباه بنویسم، چند مرتبه؟/ چقدر در تو قدم بزنم، چقدر؟/ دیدی نمی شود؟/ باید که از چشم هایت بنویسم، باید/ ...و باز هم ...و باز هم ...و باز هم/ چراغ به شدت نورت را می پاشد/ نیستی، نبودی/ روزنامه ها فردا خواهند نوشت:/ مثل هر روز مثل دیروز،/ در پستخانه چند نامه ی گر گرفته گم شده است/ و زمین بار چندم است که متولد می شود/ ننویسم/ دیگر نمی شود که بنویسم/ نمی شود.»
تابلوی اعلانات: «خیالباف ها» به کارگردانی برناردو برتولوچی و «زیر زمین» به کارگردانی امیر کاستاریکا را خیلی وقت پیش بدون زیر نویس دیده بودم. اولی آزرده ام کرده بود، چون فکر می کردم فیلمی است بر ضد جوانان انقلابی دهه ی شصت و هفتاد میلادی اروپا و از دومی متنفر بودم. حالا که هر دو را با زیر نویس دیده ام می دانم چه شاهکارهایی هستند.
متاسفانه دوستان امنیت بانان دنیای مجازی، حواری خورشید را فیلتر کردند. آن هم درست در آستانه ی یک نامه ی عاشقانه. ظریفی به نقل از شاعری چینی می گفت در جامعه یی که زشتی بر آن چیره است، اگر لبخند بزنی، اگر گلدانی شمعدانی پشت پنجره ی خانه ات بگذاری، اگر دست معشوقت را در دست بگیری، مبارزه کرده یی.
شب انفجار بنزینی تهران دانستم که حواری خورشید فیلتر شده است. صبح از رفقایی چند خواستم آنها هم نگاه کنند تا مطمئن شوم. یکی دو نفر گفتند که وبلاگ را می بینند و نزدیکی های ظهر بود که چند نفری تائید کردند که فیلتر شده ام. ما که کوتاه نمی آییم، فقط یک سوال ساده. وقتی ثبت یک وبلاگ جدید تنها بیست ده دقیقه وقت می خواهد، آنهایی که وبلاگ های ما را فیلتر می کنند، به چه می اندیشند؟ اصلن می اندیشند؟