تبليغاتX
حواری خورشید
بگو که تو بازی ما، کلاغ سیاهه پر شده

قبول نیست بزرگوار! قبول نیست. قرارمان که این نبود. قرار نبود تو پیش از ترانه‌خوانی این همه ستاره‌ی نزدیک بروی به مرور ماه میله‌دار.

هی مازیار! حالا این همه شبگردی و سردرد بی‌پدر، این همه کافه و قهوه‌ی زهرمار، این همه سیگار و گریه‌‌ی بی‌امان، بدون تو نه که نباشد اما چیزی کم دارد.

نه ... نه رفیق این همه سلام و ستاره و سیگار! این واژه‌ها دارد تقلبی می‌شود. مثلن کجای این نوشته باید بنویسم که دارم چه می مالم به این معده‌ی خراب و ویران‌طوری می‌شوم وقتی که نیستی. حالا کجای این نوشته نگاه تو به جهان و صدای آوازخوانی‌ات را می توان نوشت.

با این همه اما قبول نیست. قبول نیست که فرصت نکردی خودت را بیندازی توی این تنهایی بزرگ که خانه ی من است، قبول نیست! حالا پشت چشم‌بند مافیای بی‌شرف داری کدام جهان را مرور می‌کنی؟ این روزها اما تمام می‌شود. زیر نگاه مفتش به مهمانی آمدنت می‌آییم و ستاره‌خوانی این شب ظلمانی ادامه خواهد داشت. پس تو زودتر بیا رفیق این همه ویران که می‌شوی.

خارج از دستور 1: مازیار سمیعی، سعید متین‌پور، جلیل غنی‌لو، بهروز صفری، لیلا حیدری، رضا متین‌پور، جواد علیخانی، جواد توللی، مهدی معصومی، راعی نیکزاد، هدايت نصري، صباح غزالي، عباس لسانی، صالح کامرانی، روناک صفارزاده، عدنان حسن‌پور، هیوا بوتیمار، سپیده پورآقایی، منصور اسانلو، ابراهیم مددی، محمود صالحی، بهنام سپهرمند، آرمان صداقتی، شاهو کولیایی، فردین مرادی، یاسر گلی، احمد قصابان، احسان منصوری، مجید توکلی، کیوان رفیعی، هادی قابل، سعید ماسوری و ... در بندند ... بگذار برخیزد مردم بی‌لبخند.

خارج از دستور ۲: دلارام علي، رفيق خوب اين همه لبخند و ايستادگي روانه ي زندان است از او حمايت كنيم تا شرمسار تاريخ نباشيم!

خارج از دستور 2: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: شعر «کاکتوس روبان‌زده» از عمید صادقی‌نسب: «برنمی‌توانم بگردم/ که در خانه تو عکسم را/ پاره کردی/ و در خیابان من/ به دو نیم شدم/ و پایم را که مفاصلش پوسیده بودند/ جا گذاشتم/ در مسیری که این آخری‌ها/ کودکی‌ام را در آن قد کشیده‌ام/ و حتما حماسه است برگشتنم/ با اینکه هنوز منتظرم نیستی/ که برای دریا/ فرقی نمی‌کند/ چه کسی در آن غرق شود/ چه به درد می‌خورد اصلا/ کاکتوس روبان‌زده/ کمی فکر کن/ فقط تویی که با ذره‌بین/ به خورشید خیره می‌شوی.»

تابلوی اعلانات: کتاب «از انحصارطلبی انقلابی تا سرکوب دولتی، تجربه انقلاب اکتبر» نوشته حمید شوکت سال‌ها پیش موجب شد برخی دگم‌های ذهنی‌ام فرو بریزند. فرصت دوباره خواندن آن تازگی‌ها به مناسبتی دوباره دست داد. شاید خواندن آن برای رفقای چپ مفید باشد. فقط اگر می‌توانید ذهنتان را پاک کنید و بعد این کتاب را بخوانید. سکوت راه مناسبی برای به فراموشی سپردن نیست. اگر نقدی بر این کتاب نوشته شده است که من نخوانده‌ام خوشحال می‌شوم آن را بخوانم. هرچند یکی از دوستان قول داد که نقدی بر آن خواهد نوشت و هنوز بعد از چند سال دارد نقدش را می‌نویسد. رفیق! من کتاب را دوباره خریدم. خیالت راحت باشد!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:5 توسط هژیر پلاسچی |

عادت می کنیم

بوی سیگارش که آمد معلوم بود آمده است. آمده است و نشسته پشت سرم، دارد برای خودش سیگار بدبوی وطنی دود می کند. برنگشتم به دیدنش. گفتم: حالا که تمام شد آمدی؟ از آن اردیبهشت مغموم آخرین بار تا این پاییز بی همه چیز می دانی چند ساعت فاصله است؟ می دانست. این را از سکوت بی کرانه اش می شد فهمید. گفتم: حالا آمده یی که چه؟ آمده یی باز به زیارت این گونه های تر؟ گفت: وقت موعود همین حالا بود که آمده باشم. حالا که دست هایت یخ کرده، حالا که مهره های پشتت تیر می کشد. گفت: پیش از این دلت که با ما نبود. گفتم: اصلن این خانه ی جدید می خواستم بدون تو طی شود. نشانی راز بود برای تو. گفت: دیوانه یی! من درون تو نفس می کشم. و اگر نبودم هم این باد حرامزاده، این آسمان گرفته ی این روزها، این صدای خشک سرفه های تو پیام می داد که یکی از اهالی تک سرفه لابه لای این خیابان های پیچاپیچ دارد روزگار می گذراند.

گفت: آمدم که آیینه یی باشم برای جهان. آمدم که دستت را بگیرم تا دوباره ایستاده ببینمت. گفتم: چاره یی هم نیست برادر! جهان «برقین نامه» و «پیامک» و «ایمیل»، جهان عشق های مجازی و معشوق های مجازی، جهان دلهره ها و تردیدهای مجازی همین است. گفتم: اشتباهی به دنیا آمده ام. اشتباهی چشم گشوده ام در دنیای تباهی های دم به دم. در این عصر نفرین نامه و دروغ. گفت: چاره یی نیست عادت می کنیم. من و تو مجبوریم عادت کنیم تا همین چند صباح باقی مانده هم بگذرد. همین یکی دو شعر تازه ی داغ که نوشتی توی دفترت، همین که هنوز فراموش نکرده یی رسم گریه و شب بیداری، همین که هنوز می توانی بیمار شوی، همین رویای خوب و خواب های شریف خوب است. حالا دستت را به دیوار بگیر که محکم تر از جان آدمی است. بلند شو! بگذار این تب، این هذیان بی پدر محرمانه بماند. عادت می کنیم. گفتم: همین است که گفتی اخوی! همین است که گفتی.

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: «کمیته ی تلاش برای آزادی سعید متین پور» را ببینید.

خارج از دستور 3: درک حضور دیگری با مطلب «ما از پی رد پای باد نمی رویم، در حاشیه ی تجمع 30 مهر پلی تکنیک» به روز شد.

تریبون آزاد: بخوانید شعری از حامد صمدی تبار: «دیر رسیده بود./ و نمی دانست فرض مسئله عوض شده است./﷼/ "من" خیال می کرد؛/ قرار است توی یکی از صفحات همین دفترچه،/ خواب دخترکی ببیند/ که چند سال پیش کنار نقاشی کوچکی از یک سیمرغ/ برای او تمام شده بود./ "من" بیچاره قطعا/ چشم های شما را/ (شما چه چشم های درشتی دارید؟!)/ و دفترچه را که ورق می خورد تا صبح/ هزار بار نمی شناخت!/ مثل دیشب/ (که نمی دانم دفترچه ورق خورده بود یا نه؟!)/ یادش افتاد چشم های شما فرض مسئله را عوض کرده اند./ خم شد/ (شما چه چشم های درشتی دارید؟!)/ و خوابش را توی سفیدی کاغذ قی کرد!»

تابلوی اعلانات: «باغ های کندلوس» به کارگردانی ایرج کریمی را در یکی از همین شب هایی که نمی گذرد لعنتی، دیدم. دل سیری گریه هم که کرده باشم فرقی نمی کند حتمن ببینید. و بعد که شنیدید، با صدای محمدرضا فروتن شنیدید: «جونمی! قربونت میرمی!» یا «در دامنه ها/ ذهنی روشن دارم/ و چه ساده ست حساب دنیا/ یک نارنج به علاوه ی یک مشت خاک و نهر آب/ می شود حاصل/ با درخت و سایه اش/ می شود حاصل/ آفتاب عالمتاب.» سر دل راحت یک دل سیر گریه کنید. همین!   
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 1:26 توسط هژیر پلاسچی |