داشتی برای خودت آواز میخواندی: «روی امتداد این عصر ...» یادت میآید بهمن؟ هنوز نعیم و مَمَد کوری نیامده بودند تا نُطُقم را بکشند که شاخ نشوم. کلمهی اول را تو گفته بودی. لهجهی اصفهانیات را سُر داده بودی توی هوای بند. وساطت تو بود که نه نطق من را کشیدند، نه کفخواب شدم. از همان روز اول صاحب کمد و تختم کردی. حالا اینجا. بعد از این همه سال.
سال، سال 1378 بود. حالا 9 سال میگذرد از بی قراریهای معصوم کانون اصلاح و تربیت تهران. آشنای روزهای تلخ! چقدر گفتم برو بهمن! یکی از همین شبهایی که میرویم ارسباران برو. اصلن مگر ما لباس سفیدها نبودیم که پوستهی خارجی کانون پاتوقمان بود. ما که به همین راحتی از بین آن همه سرباز و نگهبان رد میشدیم. خودت که میدانی کافی بود دستت را دراز کنی تا از آن دیوار، با آجرهای ردیف سرخ گذشته باشی. چرا نرفتی بهمن؟
اینجا نوشته است: «به زودی» در «محوطهی زندان اصفهان». بگو دروغ نوشته است. بگو این کابوس، این خواب بد تعبیر نمیشود. مگر میشود؟ اصلن مگر میتوان آن حلقهی لعنتی را دور گردن تو دید؟ لابد پای چوبه باز هم آن خندههای ریزت را سر میدهی که دستهایت را پنهان کنی. لابد درست مثل وقتهایی که عصبی میشدی آن پیوستگی میان ابروهایت میلرزد. لابد ... خدای من! بگو دروغ است لعنتی.
چقدر خواندهیی توی این 9 سال شریک روزنامههای موسمی من! کجای آن همه کتاب و روزنامه خبر از شومی این ساعت بی همه چیز میداد؟ نه مگر اینکه کودک بودهیی؟ نه مگر اینکه افسردگی داشتهیی؟ چرا گوش جهان کر شده است رفیق خوش روزهای ناخوشی؟
حالا گیرم بازوی دکتر محمدی نازنین را، روانشناس کانون را میگویم، با چاقو دریده باشند که این همه راه را هزار بار رفت تا برایت رضایت بگیرد. گیرم که پایشان را توی یک کفش کرده باشند و جانت را بخواهند. پس تکلیف جهانِ بدونِ تو چه میشود؟
اصلن بیا بازی از اول. بیا برویم پیش از امتداد نکبتی این عصر. سال 1378 است. من لاغرتر از حالای خودم هستم و تو جوانتر از حالای خودت. دستت را بگیر روی رف این دیوار، پایت را بگذار توی قلاب دستهای من. برو! برو زندگی کن. 9 سال زمان کمی نیست بهمن! و بعد بیا جهانی را خواب ببینیم که در آن هیچ طنابی برای خرخرهی بهمنها بیقراری نکند. بیا کابوسهای من را خط بزنیم. من از کابوسهایم بیزارم. بیا بهمن جان! بیا برادر!
در حاشیهی دستور: در سایت کمیتهی گزارشگران حقوق بشر بهمن سلیمیان را بخوانید.
خارج از دستور 1: شنیدن رادیو خاموشی از فرائض دینی محسوب میشود.
خارج از دستور 2: «یادته؟ روزای آخر یادته؟/ اون روزا یادته؟ گلای پرپر یادته؟/ تو هم شبهای بی من بگو خوابت نرفته» خیلی جوادم و با منصور گریه میکنم. حالا 2226 ساعت است که ندیدمت. شنیدی؟
خارج از دستور 3: درک حضور دیگری با «سایهی تاتار بر کنارهی مهتابی نگاه» به روز شد.
خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد: بخوانید شعر «سرزمینم نیست» را از بیژن نجدی: «این گور/ سرزمینم نیست/ تاریخ من است/ گوشت ساعت دیواریست/ که تیک تاک/ تکه تکه/ لخته لخته میافتد/ بر دیوار از ساعت دیواری/ حالا که اینطور است و صدای زمان/ افتاده زیر پای تو/ بیا با لهجهی پاهایمان حرف بزنیم/ با گویش قدمهایت بر برنج کلمات و ساقهی گریه/ زیرا من واقعیتر از آب شدهام/ و تو حقیقتتر از صبح این شنبه/ و هردومان مسافرتر از ترن/ قطار و ترن/ و رود و رودخانه و دریاچهها و آب/ رویای ماهی نیست/ آه، مادر ماهیها و سیاووش و پروانههای سیاهپوشیدهی من.»
تابلوی اعلانات: رمان «اعتماد» نوشتهی آریل دورفمن، نویسندهی شیلیایی خواندنی است. به ویژه که عبدالله کوثری آن را به فارسی برگردانده باشد. این کتاب را نشر آگه در سال 1380 منتشر کرده است. پاینده باد دورفمن بزرگ!
خداحافظ سنگفرش آشنای خیابان انقلاب، زیر سیگارهای پر کافه سارا، دنجی بی قیمت موکای نازنین. خداحافظ انتظارهای تئاتر شهر، سینما بهمن، سینما سپیده. خداحافظ مهدی بد اخلاق اختران، کامران گوتنبرگ، بازارچهی کتاب با آن همه بوی کاغذ نورسیده.
خداحافظ هرزهفروشهای میدان انقلاب، شبنشینیهای پاک، عرق سگی، مستیهای بیحساب. خداحافظ مبلهای دو نفرهی تئودور، پاهای پرانتزی تنبورزن جوان، خرغلتهای آن همه پیدا و نهان، تیماردار کامپیوتر زپرتی من، حواست باشد رفیق! موشها شهر را تسخیر کردهاند.
خداحافظ خواهر آن همه راز مگو، پشتبامها، درددلها و این ریهیی که دیگر نیست. خداحافظ آشنای گم شدهی این همه سال، خداحافظ نوآمدهی نایابِ ناب. خداحافظ دل دل انتظار، شادی زنگ پیام کوتاه، مکالمههای پنهانی نیمه شب.
خداحافظ ضلع جنوبی دانشگاه تهران، کوچه پس کوچههای امیرآباد، شبهای سردار جنگل، حسنآباد. خداحافظ هوای تازهی شهرک امید، اکباتان، نارمک، دارآباد. خداحافظ رضا لقمه، فری کثیف، زاپاتا، کلهی حاج مهدی،ویتامینهی پالیزی، دیزیهای آذربایجان، فلافلهای پیچ شمیران، اکبر پیشتکی و آش رشتههای داغ.
خداحافظ عصرنشینیهای مقدس سهشنبه، خانههای سرشار هفت تیر، یوسفآباد، پونک با طعم بستنی شکلاتی، سندرم خواستنی جلسه. خداحافظ دشت خاوران.
خداحافظ درختهای بلند، صبح بارانی تهران، خیابانهای لیز از این همه برف. خداحافظ سنگ قبر فروغ، خواهر زمین، صحن رفیق طاهر که دیگر امامزاده نیست.
خداحافظ بابک، کاپیتان نمو، خانم هاویشام. خداحافظ سبزعلی نازنین، جاکش خان، سولمازگردی بی حساب. خداحافظ آن همه زیر سیگار پر و لیوانهای کثیف. گلهای خشکیده و پوسترهای بر دیوار.
خداحافظ مادر آن همه تحمل، آن همه صبوری. خداحافظ هرچه مقدس، هرچه پاک. هر که رفیق، رفاقت، کهربای مشترک، دل دل بی پدر این همه روز.
خداحافظ کودکیهای من، موهای فرفری، قصههای مادربزرگ، نقاشیهای سادهی روی دیوار. خداحافظ بوی تند کاهگل، سکوت بی انتهای شهری که دوستش داشتم، شبنشینیهای تا صبح خیام. خداحافظ دارالدود، کوچهی شاشهای سرگردان.
خداحافظ پناهگاه ایمن بازار در شبهای سرد زمستان، دیوارهای دبیرستانهایی که همیشه کوتاهتر از آن همه فرار بلند بودید. خداحافظ آمادگی ژاله، صندلیهای آشنا، جای خوب یادگاریهای من. خداحافظ داداش کوچیکه که هی بزرگ شدی و دور. خداحافظ مسیرهای مالروی جهان، آن همه «نوشتههای روی دیوار».
خداحافظ این همه جاده که پیمودم، مسیرهای شناسا، وجب به وجب آن خاک که رد کفشهای گلآلود من هنوز روی تنت باقیست. خداحافظ آن همه خاطره، آن همه اشک، آن همه خنده. خداحافظ وطن، وطن پاینده!
حالا عکس هزار و یکم را یکی گرفته است. نگاتیوها نسوخته، عکس را ظاهر کنید. عکسهای دستهجمعی را آفریدهاند که آدمهای توی آن نباشند دیگر. من نیستم. جای من لابهلای شانههای شما تا همیشهی این روزگار خالی میماند. آلبوم را ببندید لطفن! اشکهای من رازیست که همه آن را میدانند. تنها جان شما و جان کلمه که اول او بود و هیچ نبود. خداحافظ!
خارج از دستور 1: تا دو هفته پیش از آن سهشنبهی تلخ 26 شهریور ماه هرگز گمان نمیکردم حالا اینجا نشسته باشم. همه چیز در چشم بر هم زدنی ویران شد و حالا حواری کوچک خورشید در تبعید آلمانی خود نشسته است. آنچه که در مورد دلیل این رخداد نوشتنی بود را در درک حضور دیگری نوشتهام با تیتر «دود مشعلی در صحنههای دروغین». باقی میماند آنچه که نمیشود نوشت. بماند برای کی و کجا.
با هیچکس خداحافظی نکردم که نمیشد. از همه عذر میخواهم. از تمامی یارانی که در این دو ماه گمشدگی دلنگران من بودند عذر میخواهم. اینجا تنها خاطرهها را رج میزنم و بسیار گریستهام. از آنهایی که در این دو ماه چیزکی نوشتند که یعنی ندیدن من هم میتواند تلخ باشد ممنونم. از عسل اخوان، از شیوا نظرآهاری، از الناز انصاری، از آیدا سعادت و از طاهره بیگدلی. از زهره اسدپور، از مهدی فخرزاده ممنونم که نوشتهاش را تازگیها دیدم و دلم گرفت. ما اندازهی این حرفها نیستیم برادر! از دوستانی که ایمیل زدند و سراغ گرفتند و دلتنگی کردند ممنونم. اگر هنوز بشود اینجا روی پا ایستاد، همین رفاقتهای بیکران دیوار و تکیهگاه است. دلم برای همه تنگ شده است و نمیدانید که این پکیدن چه عالمی دارد. گه!
خارج از دستور 2: «حالم به هم میخوره از فرشتههای عوضی». آقای قنبری! این خط از ترانهی شما مشکل داشت، درستش کردم. توضیح هم ندارد. شنیدی؟
خارج از دستور 3: در این مدت که این وبلاگ متروک شده بود چیزکهایی این سو و آن سو نوشتم و منتشر کردم. «حرکتی که به سود تساوی و برابری انسانها شکل بگیرد حرکتی انسانی و قابل دفاع است»، گقتگو با ابراهیم مددی، «تغییر قوانین به نفع زنان طبقهی کارگر هم هست»، گفتگو با حسین اکبری، «روایت زنانهی یک سندیکا» همه در سایت تغییر برای برابری.
«قلعهنشین حماسههای پر تکبر» در مورد احمد شاملو و «نقدی دیرهنگام» در نقد کتاب اعترافات شکنجهشدهگان. زندانها و ابراز ندامتهای علنی در ایران نوین اثر یرواند آبراهامیان. هر دو در سایت اثر.
و نیز شرکت در میزگرد «در شوروی چه گذشت؟» برای پیششمارهی اول جُنگ سرپیچ و «پیامبران پست مدرن و مردم بیآرشیو» برای پیششمارهی سوم جُنگ سرپیچ. بقیهی شمارههای سرپیچ را میتوانید در اینجا ببینید و برای حمایت از این جُنگ اینترنتی این کد را به وبلاگتان اضافه کنید.
خارج از دستور 4: این ستون سمت چپ وبلاگ یک خانهتکانی اساسی میخواهد. تازه فهمیدهام پر است از وبلاگهای تعطیل. و نیز برخی دوستانی که لینک دادهاند و لینکهایشان باید اضافه شود. به زودی. راستی من که دیگر نمیفهمم فیلتر شدهام. اگر شدم خبرم کنید.
خارج از دستور 5: تغییر برای برابری! مثل همیشه.
تریبون آزاد: شعر «پاداش فکر» از محمد مختاری به حرمت این غربت نکبتی، به حرمت محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، به حرمت آذرماه 1377، به حرمت آدمی: «بهانهای نیست برف آرامم نمیگذارد/ صدایی از قطب راه باز کرده است/ تا آب شود در گلویم./ حروف یخزده ترکیده است و/ لبپر میزند صدای بازگشت بر کاغذ/ □/ دمی که ابر را ببینم از بالا که تعلیق زمین را میپوشاند/ و پشت و رو میشود این گوشت و پوست/ تو پوششی خواهی بود یا آرامشی دوباره که مبنای چشم را تغییر میدهد./ و کاهلی ذوب میشود بین پلک و ستاره./ دوباره معنا پیدا میشود/ و عالم انگار از نو میبالد در پاداش فکر/ □/ صدا چقدر سادهست/ اگر که برف مجالم دهد/ درون چشمانت خواهم آرمید چون میهنی که نزدیک و دور/ دوستش میداشتهایم.»
تابلوی اعلانات: فیلم «زندگی دیگران» به کارگردانی «فلورین هنکل فوندورنزمارک» از آن فیلمهایی است که ادعانامهیی تصویری بر علیه استبداد محسوب میشود. از دستش ندهید و ای کاش بازجویان و خبرچینان و سانسورچیان نیز فرصتی داشتند تا آن را دیده باشند یا ای کاش اگر میدیدند هنوز چیزکی از آدمی درونشان مانده بود تا به جوش آید. دریغ!