تبليغاتX
حواری خورشید
خسته‏ام از تپش دقیقه‏های لعنتی
سال 1378 بود. من لاغرتر از حالای خودم بودم. یادت که می‏آید؟ خیلی لاغرتر. تو هم جوان‏تر بودی. یادم می‏آید، خیلی جوان‏تر. من را تازه آورده بودند. دو سرباز که یاشارش یادم مانده زیر بغلم را گرفته بودند و آورده بودندم به بند 4 یا همان‏طور که آن روزها می‏گفتیم: سالن 4.

داشتی برای خودت آواز می‏خواندی: «روی امتداد این عصر ...» یادت می‏آید بهمن؟ هنوز نعیم و مَمَد کوری نیامده بودند تا نُطُقم را بکشند که شاخ نشوم. کلمه‏ی اول را تو گفته بودی. لهجه‏ی اصفهانی‏ات را سُر داده بودی توی هوای بند. وساطت تو بود که نه نطق من را کشیدند، نه کف‏خواب شدم. از همان روز اول صاحب کمد و تختم کردی. حالا اینجا. بعد از این همه سال.

سال، سال 1378 بود. حالا 9 سال می‏گذرد از بی قراری‏های معصوم کانون اصلاح و تربیت تهران. آشنای روزهای تلخ! چقدر گفتم برو بهمن! یکی از همین شب‏هایی که می‏رویم ارسباران برو. اصلن مگر ما لباس سفیدها نبودیم که پوسته‏ی خارجی کانون پاتوقمان بود. ما که به همین راحتی از بین آن همه سرباز و نگهبان رد می‏شدیم. خودت که می‏دانی کافی بود دستت را دراز کنی تا از آن دیوار، با آجرهای ردیف سرخ گذشته باشی. چرا نرفتی بهمن؟

اینجا نوشته است: «به زودی» در «محوطه‏ی زندان اصفهان». بگو دروغ نوشته است. بگو این کابوس، این خواب بد تعبیر نمی‏شود. مگر می‏شود؟ اصلن مگر می‏توان آن حلقه‏ی لعنتی را دور گردن تو دید؟ لابد پای چوبه باز هم آن خنده‏های ریزت را سر می‏دهی که دست‏هایت را پنهان کنی. لابد درست مثل وقت‏هایی که عصبی می‏شدی آن پیوستگی میان ابروهایت می‏لرزد. لابد ... خدای من! بگو دروغ است لعنتی.

چقدر خوانده‏یی توی این 9 سال شریک روزنامه‏های موسمی من! کجای آن همه کتاب و روزنامه خبر از شومی این ساعت بی همه ‏چیز می‏داد؟ نه مگر این‏که کودک بوده‏یی؟ نه مگر این‏که افسردگی داشته‏یی؟ چرا گوش جهان کر شده است رفیق خوش روزهای ناخوشی؟

حالا گیرم بازوی دکتر محمدی نازنین را، روانشناس کانون را می‏گویم، با چاقو دریده باشند که این همه راه را هزار بار رفت تا برایت رضایت بگیرد. گیرم که پایشان را توی یک کفش کرده باشند و جانت را بخواهند. پس تکلیف جهانِ بدونِ تو چه می‏شود؟

اصلن بیا بازی از اول. بیا برویم پیش از امتداد نکبتی این عصر. سال 1378 است. من لاغرتر از حالای خودم هستم و تو جوان‏تر از حالای خودت. دستت را بگیر روی رف این دیوار، پایت را بگذار توی قلاب دست‏های من. برو! برو زندگی کن. 9 سال زمان کمی نیست بهمن! و بعد بیا جهانی را خواب ببینیم که در آن هیچ طنابی برای خرخره‏ی بهمن‏ها بی‏قراری نکند. بیا کابوس‏های من را خط بزنیم. من از کابوس‏هایم بیزارم. بیا بهمن جان! بیا برادر!

در حاشیه‏ی دستور: در سایت کمیته‏ی گزارشگران حقوق بشر بهمن سلیمیان را بخوانید.

خارج از دستور 1: شنیدن رادیو خاموشی از فرائض دینی محسوب می‏شود.

خارج از دستور 2: «یادته؟ روزای آخر یادته؟/ اون روزا یادته؟ گلای پرپر یادته؟/ تو هم شب‏های بی من بگو خوابت نرفته» خیلی جوادم و با منصور گریه می‏کنم. حالا 2226 ساعت است که ندیدمت. شنیدی؟

خارج از دستور 3: درک حضور دیگری با «سایه‎ی تاتار بر کناره‏ی مهتابی نگاه» به روز شد.

خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعر «سرزمینم نیست» را از بیژن نجدی: «این گور/ سرزمینم نیست/ تاریخ من است/ گوشت ساعت دیواریست/ که تیک تاک/ تکه تکه/ لخته لخته می‏افتد/ بر دیوار از ساعت دیواری/ حالا که این‏طور است و صدای زمان/ افتاده زیر پای تو/ بیا با لهجه‏ی پاهای‏مان حرف بزنیم/ با گویش قدم‏هایت بر برنج کلمات و ساقه‏ی گریه/ زیرا من واقعی‏تر از آب شده‏ام/ و تو حقیقت‏تر از صبح این شنبه/ و هردومان مسافرتر از ترن/ قطار و ترن/ و رود و رودخانه و دریاچه‏ها و آب/ رویای ماهی نیست/ آه، مادر ماهی‏ها و سیاووش و پروانه‏های سیاه‏پوشیده‏ی من.»

تابلوی اعلانات: رمان «اعتماد» نوشته‎ی آریل دورفمن، نویسنده‎ی شیلیایی خواندنی است. به ویژه که عبدالله کوثری آن را به فارسی برگردانده باشد. این کتاب را نشر آگه در سال 1380 منتشر کرده است. پاینده باد دورفمن بزرگ!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 7:50 توسط هژیر پلاسچی |

خداحافظ کلمات هرچه همین گفتن گریه را کافی
خداحافظ! خداحافظ دیوارهای آشنا، کوچه‏های مدام، خیابان‏های شلوغ. خداحافظ آن همه دود، آن همه دمه. خداحافظ شهر همهمه.

خداحافظ سنگفرش آشنای خیابان انقلاب، زیر سیگارهای پر کافه سارا، دنجی بی قیمت موکای نازنین. خداحافظ انتظارهای تئاتر شهر، سینما بهمن، سینما سپیده. خداحافظ مهدی بد اخلاق اختران، کامران گوتنبرگ، بازارچه‏ی کتاب با آن همه بوی کاغذ نورسیده.

خداحافظ هرزه‏فروش‏های میدان انقلاب، شب‏نشینی‏های پاک، عرق سگی، مستی‏های بی‏حساب. خداحافظ مبل‏های دو نفره‏ی تئودور، پاهای پرانتزی تنبورزن جوان، خرغلت‏های آن همه پیدا و نهان، تیماردار کامپیوتر زپرتی من، حواست باشد رفیق! موش‏ها شهر را تسخیر کرده‏اند.

خداحافظ خواهر آن همه راز مگو، پشت‏بام‏ها، درددل‏ها و این ریه‏یی که دیگر نیست. خداحافظ آشنای گم شده‏ی این همه سال، خداحافظ نوآمده‏ی نایابِ ناب. خداحافظ دل دل انتظار، شادی زنگ پیام کوتاه، مکالمه‏های پنهانی نیمه شب.

خداحافظ ضلع جنوبی دانشگاه تهران، کوچه پس کوچه‏های امیرآباد، شب‏های سردار جنگل، حسن‏آباد. خداحافظ هوای تازه‏ی شهرک امید، اکباتان، نارمک، دارآباد. خداحافظ رضا لقمه، فری کثیف، زاپاتا، کله‏ی حاج مهدی،ویتامینه‏ی پالیزی، دیزی‏های آذربایجان، فلافل‏های پیچ شمیران، اکبر پیشتکی و آش رشته‏های داغ.

خداحافظ عصرنشینی‏های مقدس سه‏شنبه، خانه‏‏های سرشار هفت تیر، یوسف‏آباد، پونک با طعم بستنی شکلاتی، سندرم خواستنی جلسه. خداحافظ دشت خاوران.

خداحافظ درخت‏های بلند، صبح بارانی تهران، خیابان‏های لیز از این همه برف. خداحافظ سنگ قبر فروغ، خواهر زمین، صحن رفیق طاهر که دیگر امامزاده نیست.

خداحافظ بابک، کاپیتان نمو، خانم هاویشام. خداحافظ سبزعلی نازنین، جاکش خان، سولمازگردی بی حساب. خداحافظ آن همه زیر سیگار پر و لیوان‏های کثیف. گل‏های خشکیده و پوسترهای بر دیوار.

خداحافظ مادر آن همه تحمل، آن همه صبوری. خداحافظ هرچه مقدس، هرچه پاک. هر که رفیق، رفاقت، کهربای مشترک، دل دل بی پدر این همه روز.

خداحافظ کودکی‏های من، موهای فرفری، قصه‏های مادربزرگ، نقاشی‏های ساده‏ی روی دیوار. خداحافظ بوی تند کاهگل، سکوت بی انتهای شهری که دوستش داشتم، شب‏نشینی‏های تا صبح خیام. خداحافظ دارالدود، کوچه‏ی شاش‏های سرگردان.

خداحافظ پناهگاه ایمن بازار در شب‏های سرد زمستان، دیوارهای دبیرستان‏هایی که همیشه کوتاه‏تر از آن همه فرار بلند بودید. خداحافظ آمادگی ژاله، صندلی‏های آشنا، جای خوب یادگاری‏های من. خداحافظ داداش کوچیکه که هی بزرگ شدی و دور. خداحافظ مسیرهای مال‏روی جهان، آن همه «نوشته‏های روی دیوار».

خداحافظ این همه جاده که پیمودم، مسیرهای شناسا، وجب به وجب آن خاک که رد کفش‏های گل‏آلود من هنوز روی تنت باقی‎ست. خداحافظ آن همه خاطره، آن همه اشک، آن همه خنده. خداحافظ وطن، وطن پاینده!

حالا عکس هزار و یکم را یکی گرفته است. نگاتیوها نسوخته، عکس را ظاهر کنید. عکس‏های دسته‏جمعی را آفریده‏اند که آدم‏های توی آن نباشند دیگر. من نیستم. جای من لابه‏لای شانه‏های شما تا همیشه‎ی این روزگار خالی می‏ماند. آلبوم را ببندید لطفن! اشک‏های من رازی‏ست که همه آن را می‏دانند. تنها جان شما و جان کلمه که اول او بود و هیچ نبود. خداحافظ!

خارج از دستور 1: تا دو هفته پیش از آن سه‏شنبه‏ی تلخ 26 شهریور ماه هرگز گمان نمی‏کردم حالا اینجا نشسته باشم. همه چیز در چشم بر هم زدنی ویران شد و حالا حواری کوچک خورشید در تبعید آلمانی خود نشسته است. آنچه که در مورد دلیل این رخداد نوشتنی بود را در درک حضور دیگری نوشته‏ام با تیتر «دود مشعلی در صحنه‏های دروغین». باقی می‏ماند آنچه که نمی‏شود نوشت. بماند برای کی و کجا.

با هیچ‏کس خداحافظی نکردم که نمی‏شد. از همه عذر می‏خواهم. از تمامی یارانی که در این دو ماه گمشدگی دل‏نگران من بودند عذر می‏خواهم. اینجا تنها خاطره‏ها را رج می‏زنم و بسیار گریسته‏ام. از آنهایی که در این دو ماه چیزکی نوشتند که یعنی ندیدن من هم می‏تواند تلخ باشد ممنونم. از عسل اخوان، از شیوا نظرآهاری، از الناز انصاری، از آیدا سعادت و از طاهره بیگدلی. از زهره اسدپور، از مهدی فخرزاده ممنونم که نوشته‏اش را تازگی‏ها دیدم و دلم گرفت. ما اندازه‏ی این حرف‏ها نیستیم برادر! از دوستانی که ایمیل زدند و سراغ گرفتند و دل‏تنگی کردند ممنونم. اگر هنوز بشود اینجا روی پا ایستاد، همین رفاقت‏های بی‏کران دیوار و تکیه‏گاه است. دلم برای همه تنگ شده است و نمی‏دانید که این پکیدن چه عالمی دارد. گه!

خارج از دستور 2: «حالم به هم می‏خوره از فرشته‏های عوضی». آقای قنبری! این خط از ترانه‏ی شما مشکل داشت، درستش کردم. توضیح هم ندارد. شنیدی؟

خارج از دستور 3: در این مدت که این وبلاگ متروک شده بود چیزک‏هایی این سو و آن سو نوشتم و منتشر کردم. «حرکتی که به سود تساوی و برابری انسان‏ها شکل بگیرد حرکتی انسانی و قابل دفاع است»، گقتگو با ابراهیم مددی، «تغییر قوانین به نفع زنان طبقه‏ی کارگر هم هست»، گفتگو با حسین اکبری، «روایت زنانه‏ی یک سندیکا» همه در سایت تغییر برای برابری.

«قلعه‏نشین حماسه‏های پر تکبر» در مورد احمد شاملو و «نقدی دیرهنگام» در نقد کتاب اعترافات شکنجه‏شده‏گان. زندان‏ها و ابراز ندامت‏های علنی در ایران نوین اثر یرواند آبراهامیان. هر دو در سایت اثر.

و نیز شرکت در میزگرد «در شوروی چه گذشت؟» برای پیش‏شماره‏ی اول جُنگ سرپیچ و «پیامبران پست مدرن و مردم بی‏آرشیو» برای پیش‏شماره‏ی سوم جُنگ سرپیچ. بقیه‏ی شماره‏های سرپیچ را می‏توانید در اینجا ببینید و برای حمایت از این جُنگ اینترنتی این کد را به وبلاگتان اضافه کنید.

خارج از دستور 4: این ستون سمت چپ وبلاگ یک خانه‏تکانی اساسی می‏خواهد. تازه فهمیده‏ام پر است از وبلاگ‏های تعطیل. و نیز برخی دوستانی که لینک داده‏اند و لینک‏هایشان باید اضافه شود. به زودی. راستی من که دیگر نمی‏فهمم فیلتر شده‏ام. اگر شدم خبرم کنید.

خارج از دستور 5: تغییر برای برابری! مثل همیشه.

تریبون آزاد: شعر «پاداش فکر» از محمد مختاری به حرمت این غربت نکبتی، به حرمت محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، به حرمت آذرماه 1377، به حرمت آدمی: «بهانه‏ای نیست   برف آرامم نمی‏گذارد/ صدایی از قطب راه باز کرده است/ تا آب شود در گلویم./ حروف یخ‏زده ترکیده است و/ لب‏پر می‏زند صدای بازگشت بر کاغذ/ □/ دمی که ابر را ببینم از بالا که تعلیق زمین را می‏پوشاند/ و پشت و رو می‏شود این گوشت و پوست/ تو پوششی خواهی بود یا آرامشی دوباره   که مبنای چشم را تغییر می‏دهد./ و کاهلی ذوب می‏شود بین پلک و ستاره./ دوباره معنا پیدا می‏شود/ و عالم انگار از نو می‏بالد در پاداش فکر/ □/ صدا چقدر ساده‏ست/ اگر که برف مجالم دهد/ درون چشمانت خواهم آرمید   چون میهنی که نزدیک و دور/ دوستش می‏داشته‏ایم.»

تابلوی اعلانات: فیلم «زندگی دیگران» به کارگردانی «فلورین هنکل فون‏دورنزمارک» از آن فیلم‏هایی است که ادعانامه‏یی تصویری بر علیه استبداد محسوب می‏شود. از دستش ندهید و ای کاش بازجویان و خبرچینان و سانسورچیان نیز فرصتی داشتند تا آن را دیده باشند یا ای کاش اگر می‏دیدند هنوز چیزکی از آدمی درونشان مانده بود تا به جوش آید. دریغ! 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:58 توسط هژیر پلاسچی |