تبليغاتX
حواری خورشید
به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می‏ترسم
 

بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی. نمی‏فهمم دست زمانه را. عادت کرده‏ام اما، عادت می‏کنیم به زندگی روی آب. از بد حادثه بازیگرش شده‏ایم. تا چشم بزنی رفته است. خلاص! تکلیف این همه خاطره هم لابد باید یک جای جهان روشن شود.

بازی اول

چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن. مدرسه که می‏رفتیم، درس خواندنی در کار نبود. می‏رفتیم که با هم باشیم. اولین زنگ تفریح می‏دانستیم توماج پشت دیوار ایستاده است. قرارمان مشخص بود. جلوی آب‏خوری، آن گوشه‏ی دورافتاده‏ی حیاط بود که علی و مهران هم می‏آمدند.

ادامه‏ی داستان را چشم بسته بلد بودیم. پا می‏گذاشتیم توی قلاب دست‏های هم و خداحافظ. توماج هم که از هنرستان خودش را رسانده بود این سر شهر. حالا چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن.

قدم‏سلانه می‏رفتیم تا حیاط خانه‏ی ذوالفقاری. آن روزها دیوارهای دورادور حیاط را خراب کرده بودند اما هنوز آن خیابان لعنتی از وسط حیاط رد نمی‏شد. گوشه‏ی دنجی بود.

می‎نشستیم. آواز می‏خواندیم. تکلیف جهان در جمع چهار نفره‏ی ما روشن می‏شد. توماج و علی سیگار به سیگار می‏بستند. من و مهران هنوز سیگاری بودنمان همان سه _ چهار نخی بود که روزانه می‏کشیدیم. دو نخ برای حیاط ذوالفقاری و دو نخ برای عصرنشینی‏های اتاق من. هنوز مانده بود تا انگشت‏های من از رد سیگار به سیگار متبرک ملعون، زرد شده باشد. مهران هم که هنوز همان چهار نخی مانده لعنتی.

ظهر که مدرسه‏ها باید تعطیل شده باشد هر کسی می‏رفت خانه‏ی خودش. عصر، ساعت ٥ عصر. خون ایگناسیو روی زمین نخشکیده بود که زنگ خانه‏ی ما بی قراری می‏کرد. یکی یکی جمع می‏شدیم. می‏شدیم یک روح در چهار بدن. بساط پاسور بود و سیگار. اگر روزگار یاری می‏کرد عرق تند سگی. خودمان می‏گفتیم: عراق و وراق و سیقار. می‏نشستیم زیر تابلوی سیگار ممنوع اتاق من و دود را فوت می‏کردیم توی چهره‏ی جهان. مهمان هم داشتیم، گاه و بی‏گاه، اما جمع چهار نفره‏ی ما ثابت بود.

از خانه‏ی توماج می‏آمدیم. هوا تاریک _ روشن بود. من اولین بار بود که دود سیگار را فرستاده بودم توی ریه‏هایم و منگی خوش نئشه‏گی. رسیده بودیم دروازه ارک که همیشه بوی فعله می‏داد. توماج بود که گفت، گفت: بچه‎ها! یعنی می‏شه یه روز همدیگه‏رو نبینیم. مهران براق شد: مگه مرده باشیم. راست می‏گفت. مگر مرده باشیم. گفتم که، یک روح بودیم در چهار بدن.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

یک ماه مانده بود به بازی نکبت آخری. رفته بودم زنجان ریه‏هایم را تازه کنم با بوی زمین و سکوت و مادرم. علی را توی خیابان دیدم. بعد از خیلی سال. هنوز زنده بودیم اما همدیگر را نمی‏دیدیم. زد به سرم. گفتم هوس خیام‏نشینی دارم. گفت: هستم. شب شد. قرارمان ساعت ١٢ بود. روی مرز دو روز. علی آمد، مهران آمد، توماج هم نبود که بیاید. خبرش را دورادور داشتیم که بعد از چند سال زندان حالا دارد برای هزارمین بار ترک می‏کند. زنده بود لعنتی و نمی‏دیدیمش. رفتیم نشستیم تا صبح. علی سیگار به سیگارش را کم کرده بود، داشت بساط سفره‏ی عقد می‏چید. من سیگار به سیگارم را زیاد کرده بودم برای ضیافت مرگ، برای خودکشی قسطی و مهران هنوز همان سه _ چهار نخی بود.

صبح که داشت خودش را می‏کشید روی شهر. پیش از بیدارباش، خیام‏نشینی تمام شد. من هنوز نمی‏دانستم که حالا اینجا نشسته‏ام اما معلوم بود که باز همدیگر را نخواهیم دید. نخواهیم دید و زنده می‏مانیم. لعنتی!

بازی دوم

پنج سال آزگار کتک خوردیم و از رو نرفتیم. جهان ایستاده بود، درست مانند دیوار که همدیگر را نبینیم. و ما دور جهان را گز می‏کردیم با پای پیاده و زیر چشم‏هایی که کبود بود دم به دم، تا همدیگر را دیده باشیم. گل را حتا اگر شده از زیر در و روی دیوار به هم می‏رساندیم و روی دیوارهای جهان نامه‏های عاشقانه می‏نوشتیم.

ما از رو نرفتیم و جهان تسلیم شد. دست‏هایش را گرفت بالا تا ما را بنشاند سر سفره‏ی عقد. برای ما مهم نبود چطور، مهم این بود که دور از چشم میرغضب زیر یک سقف، هوای مشترک. رفتیم، زندگی کردیم.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

تازه از مشهد آمده بودم. دراز شده بودم جلوی تلویزیون، چشمم به تصویر بود و ذهنم مانده بود توی آن خانه‏ی وکیل‏آباد که هنوز بوی مسعود و مجید احمدزاده از در و دیوارش می‏آمد. آمد. تلویزیون را خاموش کرد. حواسم را از وکیل‏آباد کشید بیرون. گفت: می‏خواهم بروم. حوصله نداشتم. تلویزیون را روشن کردم که یعنی نمی‏شنوم. پریز را از برق بیرون کشید که یعنی باید بشنوی.

گفت: می‎روم. جهان نمی‏چرخید در آن یک هفته‏یی که نه پاهایم راه می‏رفت، نه چشم‏هایم می‏دید. جهان را گریستم. یک هفته طول کشید تا فهمیده باشم که باید برود. هفت سال، هفت سال آزگار.

گفتم: تو که بروی من هم رفته‏ام، لابد به گا. نگفته بودم که نرود، گفته بودم که بداند. می‏دانست. رفت. من هم رفتم. تمام. 

بازی سوم

رفیق خوب دلهره و روزهای بی‏پدر بود. تا از پشت گوشی تلفن می‏شنید صدایم شبیه گریه شده، این همه راه را از شهرک اکباتان می‏کوبید، می‏آمد تا نارمک. غرب تهران را به شرق می‏دوخت نیمه شب‏ها تا جان زخمی‏ام را تیمار کند.

روزها با صدای رفاقتش آغاز می‏شد و شب‏ها با حضورش تمام. دیوار بود آن روزها که دستم را گرفته بودم روی شانه‏اش. نوشته بودم، در همان اولین وبلاگی که هک شد نوشته بودم: زنده باشی رفیق! که رفاقت از وجودت آب می‏خورد.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

آخرین باری که دیدمش اردیبهشت بود. در جشن نامزدی رفیق مشترکی. چند وقتی بود که دیگر ماه به ماه هم صدای هم را نمی‏شنیدیم. هنوز اما کهربای رفاقت از همان ماه‏هایی که بود آب می‏خورد. دره از کجای بازی دهان باز کرد، نمی‏دانم. اما حرمت خاطره ماند، می‏ماند. روزهای بد بی پدر که رسید، میانه‏ی آن باران ناسزا، فصل بی آبرویی رفاقت، لابه‎لای دشنه و حق به جانب‎های مدعی پیدایش شد. صدایش شکست به گریه از پشت این همه فیبر نوری. دیوار شد دوباره تا دست بگیرم روی شانه‎هایش. زنده باشی رفیق!

بازی چهارم

اولین بار که دیدمش روبه‏روی زندان اوین بود. خبر آمده بود که ناصر زرافشان دارد با اعتصاب مرگ دست و پنجه نرم می‏کند. می‏گفتند. اولین بار همان‏جا بود با آن قد دیلاق و عصای چوبی که باید همه‏ی وزنش را تحمل می‏کرد.

بعد از آن چند روز هر از چند گاهی سرکی می‏کشیدم به خانه‏اش در همان انتهای خیابان قصرالدشت، کوچه‏ی رضوی. می‏نشستیم با هم پای الکل سفید و استکان به استکان تا گریه و خاطره و این همه رفیق‏های او که نبودند دیگر. اسد عظیم‏زاده، مترجم سخنرانی‏های فیدل کاسترو در چنین هیاتی ماند توی ذهن من.

خبر که آمد. منتظرش بودیم. از همان بار آخری که پاهایش را کرد توی یک کفش که می‏خواهم بیایم خاوران منتظرش بودیم. خودش هم گفت، در خاوران گفت: آمده‏ام با رفقایم خداحافظی کنم. خبر آمد مانند همیشه که حتا وقتی چشم در چشم عزراییل ایستاده‏یی، باور نمی‏کنی. عمو اسد رفت و جنازه‏اش را رفیق نازنینی که بوی جنگل‏های شمال می‏داد گذاشت روی تختش در گوشه‏ی اتاق. خانه خالی ماند.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

آواره شدم. بهزیستی گیر داد که نمی‏شود طبقه‏ی بالای مهد کودک مسکونی باشد. آن هم یک پسرِ مجردِ چه می‏دانم. صاحبخانه که انصاف بود و انصاف داشت و می‏گفت تا ابدِ جهان اینجا می‏مانی با همین اجاره، گفت که باید بروم. آواره شدم. مانده بودم ویلان که همان رفیق جنگلی پیدا شد. رفتم خانه‏ی خالی مانده‏ی عمو اسد. تختم را گذاشتم درست همان‏جایی که جنازه‏ی عمو اسد را خوابانده بودند. و بعد در شب‏های بی کسی بسیار روح عمو اسد مهمان من شد. خانه ‏یکی شدیم با رفیق دیلاقِ آن همه گریه‏های مستانه. باید چیزی برایش بنویسم. می‏نویسم.

بازی پنجم

کار پیش از انشعاب را می‏خواندم به مدد «آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران». رسیدم به زمستان ٥٨. اولین دوره‏ی انتخابات مجلسی که آن زمان هنوز «ملی» بود. در میان نام‏های آشنا، دو نفری بودند که من می‏شناختمشان. خوب می‏شناختمشان. یکی مرتضا بود، کاندیدای قزوین و آن دیگری منوچهر بود، کاندیدای میانه. می‏دانستم که هر دوشان چند سال بعد در میان ١٦ آذری‏ها بوده‏اند.

عمو اسد، همان عمو اسدِ بازی چهارم تنها دو عکس روی دیوار خانه‏اش داشت. یکی تصویر تمام‏قدی بود از کاستروی جوان که ایستاده بود در میانه‏ی یک مزرعه‏ی نیشکر با کلاه حصیری بر سر. و بعد، عکسی از مرتضا. مرتضا میثمی که رفیق آن سال‏هایش بود و نشد که گرم الکل نباشیم و برای مرتضا گریه نکرده باشد. این بود که می‏نویسم مرتضا را خوب می‏شناختم.

زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.

گفته بود، عمو اسد گفته بود که سال ١٣٦٣ مرتضا زیر شکنجه رفته است. و منوچهر، منوچهر قاسملو توابی بود که با یک تپه ریش و انگشترهای درشت و تسبیح بلند می‏نشست و می‏نشیند پشت میز بنگاه معاملات ملکی بهار در زنجان. سال ٥٨ اگر به مرتضا می‏گفتی تا پنج سال بعد رفتنی می‏شوی، آن هم زیر شکنجه می‏زد زیر خنده. سال ٥٨ اگر به منوچهر می‏گفتی پنج سال بعد تواب می‏شوی، جانت در امان نبود. اما زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.

بازی ششم

رد زندان مانده بود روی صورتم. همان زندان ده روزه‏ی انفرادی سال ٧٧ هم وقتی به تردی ١٦ سالگی باشی رد می‏اندازد روی صورتت. جهان شده بود دهان که «برو» و من مانده بودم. نمی‏رفتم. هی رفتم پشت میله‏ها و آمدم. جهان دهان بود که «برو» و من نمی‏رفتم. ماندم. 

در خانه‏ی رفیقی نشسته بودیم. می‏گفت و می‏گفتند: بروید. ما، دو نفر بودیم. گفتیم: می‏مانیم، ماندیم. مرداد ٨٧ بود.

زمان گذشت. خیلی گذشت لعنتی.

کندم، کندانده شدم. نشد که خداحافظی کنم. همه مانده بودند در کار دیوانه‏یی که حالا وقتی می‏خواهد از سر یک قرار ساده برود، ماچ آب‏دار می‏خواهد و گریه‏ی بی‏حساب می‏کند. نمی‏دانستند من داشتم خطوط چهره‏شان را حفظ می‏کردم برای این همه دلتنگی مدام. نمی‏دانستند برای همیشه ... خدای من! باور نکردم تا برادر صورت‏سنگی من هم زد زیر گریه. دانستم که رفتنی‏ام.

و بعد حماسه‏ی آن ترمینال نازنین، ترمینال غرب که همیشه بوی زنجان و دیدار داشت حالا شده بود نماد هجرانی بی پدر. چقدر گریه کردم توی آن پراید همیشه کثیف. تا خود زنجان گریه کردم. راننده زیر چشمی نگاه می‏کرد. گفتم، با خودم گفتم: گور پدرت، چند صباح بعد دلم برای همین نگاه زیر چشمی تو هم تنگ می‏شود. تنگ شده است حالا.

بازی هفتم

داشتم توی دنیای مجازی پرسه می‏زدم. اتفاق بود شاید که مسنجر همیشه خاموشم را روشن کردم. آمد که: پاشو بیا زنجان! من دارم می‏روم. گفتم: رفیق جان! هزار بار خداحافظی کرده‏ییم و نرفته‏یی. اگر رفتی که آن خداحافظی‏های قبلی را بنویس به حساب من و اگر نرفتی هم که هیچ. توی دلم گفته بودم: نمی‏رود. رفت. همان سه‏شنبه رفت.

زمان گذشت. خیلی گذشت.

گوشی تلفن را که برداشت باور نکرد از مرز گذشته‏ام. یک روز بعد بود انگار که نشسته بودیم روبه‏روی هم، در خاک ترکیه. از هم‏خانگی در تهران در به در تا هم‏خانگی در نیده خیلی راه آمده بودیم. حالا اینجا چه می‏کنم؟ حمیدرضا کجاست؟ کجا خواهد بود؟ کی دوباره همدیگر را می‏بینیم؟ زمان باید بگذرد. خیلی بگذرد.

بازی هزار و یکم

بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی. آنقدر غریب که معلوم نیست فردا جنازه‏یی باشم در گورستانی بیگانه یا اصلن خدا را چه دیده‏یی شاید یکی از همین روزها، زنگ در خانه‏یی را در همان خاک عزیز زدم و بعد گفتم: منم! آمده‏ام خاطره ببافیم. خدا را چه دیده‏یی. بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی و ما خانه‏مان روی آب می‏ماند.

خارج از دستور ۱: این نوستالژی‏نویسی مربوط به امروز نیست. آن را خیلی وقت پیش یعنی همان روزهای اول نوشته بودم. منتشرش کردم که از دستش خلاص شوم. البته نوستالژی‏نویسی بهانه‏ی مناسبی برای تخلیه هم هست. آنهایی که نوستالژی دلشان را به هم می‏زند می‏توانند اگر اتفاقی گذرشان به این پنجره افتاد محتویات معده‏شان را تخلیه کنند. آنهایی که با پشتکار مشغول اعدام انقلابی من در کامنت‏دانی‏ها مانده‏اند می‏توانند هم‏چنان قلم‏شان را به دریدن بگردانند تا کلن تخلیه شوند. من هم می‏توانم دلتنگی مدام بی‏پدر را تخلیه کنم. که این مهم‏ترین است. من مهم‏ترین مخاطب این وبلاگم! گیرم از این بعد نوشتن نوستالژی خودش کار سختی باشد. دلیلش هم معلوم است. خاطراتم بوی گه گرفته است. بو بکش رفیق!

خارج از دستور ۲: کمیته‏ی جوانان ایرانی در اروپا را ببینید.

خارج از دستور ۳: تغییر برای برابری!

خارج از دستور ۴: مهرداد آسمانی تا اطلاع ثانوی مهم‏ترین خواننده‏ی تاریخ است. آن هم نه مهرداد این روزها با ترانه‏های شهیار قنبری. همان مهرداد قدیمی. توضیح هم ندارد.

خارج از دستور ۵: انوشیروان مسعودی با این پست رفاقت را تمام کرد. رفاقت به حرف‏های گنده نیست به رفاقت‏های گنده است. زنده باشی رفیق!

 تریبون آزاد: یک زمانی شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی را تقدیم کرده بودم به برخی و برخی، حالا هم دوباره تقدیمش می‏کنم به برخی و برخی، و البته برخی بدجوری جایشان عوض شده ‏است. بدجور: «یک شب انگار عده‌یی آشنا/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانه‌ها و کوچه‌ها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکی‌های سَر خورده‌ی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ ساده‌ی دانا نخواندند./ ×/ گویا شبی از شب‌های اردی‌بهشتِ عریان بود/ که عده‌یی آشنا آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند می‌دانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچه‌ها خاموش،/ و کتاب‌هاتان هم...!/ ×/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمی‌خواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»

تابلوی اعلانات: از آنجایی که تا معلوم نیست کی و کجا سینما برای من تعطیل است یک فیلم معرفی می‏کنم که پیدا کردنش کار حضرت فیل باشد. این یعنی یک انتقام تاریخی. فیلم «بن‏بست» به کارگردانی پرویز صیاد و بازی حیرت‏آور مری آپیک را اگر پیدا کردید ببینید. قهوه‏ی تلخ و سیگار فراوان فراموش نشود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:35 توسط هژیر پلاسچی |