اعتراف میکنم نامم هژیر بوده است. از نامهای شاهنامه، تاریخ شاهان و فرادستان. سردار رستم در جنگ با سهراب. پیوند تاریخی فرزندکُشی. نامم هژیر شد تا از یاد نبرم انقلاب شما را که فرزندانش را تکه تکه خورد.
اعتراف میکنم من، هژیر فرزند مهناز هم بودهام و این جرمی نابخشودنی است در سرزمینی که فقط باید فرزند پدرت باشی. فرزند مهناز شدم تا زنان وطنم را از یاد نبرم.
اعتراف میکنم من هژیر بودهام، فرزند غلامرضا. به پادافرهی فقر بی پدر چپ شدم. به خاطر اشکهای برات وقتی با آن دستهای بزرگ گونهاش را پاک میکرد روزی که اخراجش کرده بودند. به خاطر اکبر که با من به مدرسه میآمد، پشت یک میز مینشست، شلوارش زانو انداخته بود مثل شلوار من و دستهایش در زمستانهای بی دستکش یخ میبست. به خاطر لیلا که دختر همسایه بود، که گونههایش سرخ بود، که خوب بود، قدیس بود و قیمت تناش در حراج بی حرمت ناچیز بود، به اندازهی کفی نان و قالبی پنیر.
اعتراف میکنم که چپ شدم تا کسی بی خانه نباشد و خانهی اجارهیی کوچکم توطئه بود. چپ شدم که کسی بی کار نماند و بی کاری مداومم توطئه بود. چپ شدم که نان ارزان باشد و گرانی نان توطئه بود. توطئهی مشترک من و گندم.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا عاشق آزادی بودهام که موجود مشکوکی است. عاشق هوای باز، آسمان، دریا بودهام. عاشق کلمههای شاد، نگاتیوهای ممنوع، رنگهای مجرم بودهام. عاشق رقص بی پروا، بوسههای آشکار، عاشق برهنهگی بودهام.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا از آمریکا، از جرج دبلیو بوش یا باراک حسین اوباما، از خودِ خودِ دختر دیک چنی پول گرفتهام، دادهام به یکی که بیمار باشد اما شبها نخوابد، که اعصابش ویران شود. دادهام به یکی که برای کارگران کتابخانه بسازد، که اخراج شود. دادهام به یکی که سرش را با باتوم بدرند، کف پایش را با کابل له کنند، سینهاش را به گلوله جر داده باشند. دادهام به یکی که آدمها را دوست داشته باشد.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفتهام که زن صیغهیی نداشته باشم. که وقتی سنگ سنگسار و طناب دار میبینم گریهام بگیرد. که از سیم خاردار، از دستبند، از پلیسهای جهان، از ولی معظم فقیه متنفر باشم.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفتهام که شبها کابوس ببینم. که بدنم توی سرما چنگ شود. که دردی پشت گوشم آخ! که وطن نداشته باشم، رفیق نداشته باشم، عزیز نداشته باشم، که خارجی باشم، بمانم.
اعتراف میکنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفتهام که عصرهای جمعه دلم بگیرد. که عاشق دختر رهگذر شوم. که شک کنم، تردید داشته باشم، بترسم، مومن باشم، بخندم، مست شوم، چِت کنم، شعر بگویم، قصه بخوانم، بحث کنم، راه بروم، بنشینم. که از ریشهای چه گوارا و چشمهای نیکول کیدمن خوشم بیاید. اعتراف میکنم پول گرفتهام که آدم باشم. مرا ببخشید آقای بازجو اما به کوری چشمهای شما!
تریبون آزاد: شعر «وصیتنامه» از آریل دورفمن، ترجمهی باقر مومنی برای سهراب اعرابی، شیوا نظرآهاری، نیما نحوی، علی وفقی، پیام حیدرقزوینی، عبدالله مومنی، مهسا امرآبادی، مسعود باستانی، کاوه مظفری. برای بندیان زیر شکنجه: «وقتی به تو میگویند/ که من در زندان نیستم/ باور مکن!/ باید روزی این را اعتراف کنند!/ وقتی به تو میگویند/ که من آزاد شدهام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفتهاند/ وقتی به تو میگویند/ که من به خودم خیانت کردهام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که من به حزبم وفادار بودهام/ وقتی به تو میگویند که من در فرانسه بودهام/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی به تو نشان میدهند شناسنامهی جعلی مرا/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی که به تو نشان میدهند/ تصویر جنازهی مرا./ باور مکن/ وقتی به تو میگویند که ماه، ماه است/ که این صدای من است بر نوار/ که این امضای من است بر کاغذ/ اگر به تو بگویند که یک درخت، درخت نیست/ باور مکن!/ باور مکن هیچ چیز را/ از هر آنچه به تو میگویند./ هیچ را از آنچه به تو قول میدهند/ هیچ چیز را از آنچه به تو نشان میدهند./ و سرانجام روزی میرسد/ که از تو میخواهند بیایی/ جنازهی مرا شناسایی کنی/ و تو در پیش روی خویش مرا میبینی/ و صدایی به تو میگوید:/ او از شکنجه جان به در برده است،/ او مرده است!/ وقتی که به تو میگویند/ که من/ به تمامی،/ مطلقن/ برای همیشه مردهام .../ باور مکن!/ باور مکن!/ باور مکن!»
تابلوی اعلانات: فیلمهای مستند «سالوادور آلنده» و «نبرد شیلی» هر دو ساختهی پاتریشیو گازمن را دقیقن باید در همین روزها دید.
برای شیوا نظرآهاری
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. پرت شدهیی توی درهی اوین که هنوز حنجرهی پرندههایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلیهای کافه موکا خالی میماند. این قهوهی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار میکشانیام از درد روزگار.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار تا با هم برویم درهی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفتهیی خودت نشستهیی توی سلول. رویای بی حاشیه میبافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قولهایت بزنی.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. سوپ هم نمیخواهم دیگر. آبی میشود آسمان رنگ روسریات. درس میدهی کودکیهایم را لابهلای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطهچینها و انگشتهای شما بلند است عجیب.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر میآید که زیر شکنجهیی. شکنجه واژهیی پنج حرفی است که شکن شکن میشود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسریات. گریه هم که میکنم خالی است صندلیهای جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.
بدقولی کردهیی. نیامدهیی سر قرار. باران بدون شوخی میبارد. باران سرب داغ. تو را بردهاند درهی اوین. من پرت شدهام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسریات. رنگ همین سپیدهیی که میزند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابانها میگیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.
خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.
تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید میافتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم بگردم بر خطی که رویا در انتهایش/ ثابت میماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافتشمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش میآید در نقطهچینی سفید که سرعت میگیرد دم به دم./ #/ اینجا کجای دنیاست؟/ بعد از درختهای سپیدی که دیدهام/ بعد از هزار رود که باید آبی میزد (اما قطعا سیاه میزده است)/ تازه عبورم از جنگلهاییست که بوی خاکستر میپیچانند/ از کورهراههای پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم میگشودهاند از دودی خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه میانداخته است بر رویا و جنایت./ از کورههای دیروز فاصلهای نیست تا این حافظه که محو میگذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز میخواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستانها چقدر تکرار میشوند».
تابلوی اعلانات: ندارد!