تبليغاتX
حواری خورشید
من هم اعتراف می‏کنم
در پاسخ به کمپین «من اعتراف می‏کنم» و فراخوان سامان رسول‏پور

اعتراف می‏کنم نامم هژیر بوده است. از نام‏های شاهنامه، تاریخ شاهان و فرادستان. سردار رستم در جنگ با سهراب. پیوند تاریخی فرزندکُشی. نامم هژیر شد تا از یاد نبرم انقلاب شما را که فرزندانش را تکه تکه خورد.

اعتراف می‏کنم من، هژیر فرزند مهناز هم بوده‏ام و این جرمی نابخشودنی است در سرزمینی که فقط باید فرزند پدرت باشی. فرزند مهناز شدم تا زنان وطنم را از یاد نبرم.

اعتراف می‏کنم من هژیر بوده‏ام، فرزند غلامرضا. به پادافره‏ی فقر بی پدر چپ شدم. به خاطر اشک‏های برات وقتی با آن دست‏های بزرگ گونه‏اش را پاک می‏کرد روزی که اخراجش کرده بودند. به خاطر اکبر که با من به مدرسه می‏آمد، پشت یک میز می‏نشست، شلوارش زانو انداخته بود مثل شلوار من و دست‏هایش در زمستان‏های بی دستکش یخ می‏بست. به خاطر لیلا که دختر همسایه بود، که گونه‏هایش سرخ بود، که خوب بود، قدیس بود و قیمت تن‏اش در حراج بی حرمت ناچیز بود، به اندازه‏ی کفی نان و قالبی پنیر.

اعتراف می‏کنم که چپ شدم تا کسی بی خانه نباشد و خانه‏ی اجاره‏یی کوچکم توطئه بود. چپ شدم که کسی بی کار نماند و بی کاری مداومم توطئه بود. چپ شدم که نان ارزان باشد و گرانی نان توطئه بود. توطئه‏ی مشترک من و گندم.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا عاشق آزادی بوده‏ام که موجود مشکوکی است. عاشق هوای باز، آسمان، دریا بوده‏ام. عاشق کلمه‏های شاد، نگاتیوهای ممنوع، رنگ‏های مجرم بوده‏ام. عاشق رقص بی پروا، بوسه‏های آشکار، عاشق برهنه‏گی بوده‏ام.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا از آمریکا، از جرج دبلیو بوش یا باراک حسین اوباما، از خودِ خودِ دختر دیک چنی پول گرفته‏ام، داده‏ام به یکی که بیمار باشد اما شب‏ها نخوابد، که اعصابش ویران شود. داده‏ام به یکی که برای کارگران کتاب‏خانه بسازد، که اخراج شود. داده‏ام به یکی که سرش را با باتوم بدرند، کف پایش را با کابل له کنند، سینه‏اش را به گلوله جر داده باشند. داده‏ام به یکی که آدم‏ها را دوست داشته باشد.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که زن صیغه‏یی نداشته باشم. که وقتی سنگ سنگسار و طناب دار می‏بینم گریه‏ام بگیرد. که از سیم خاردار، از دستبند، از پلیس‏های جهان، از ولی معظم فقیه متنفر باشم.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که شب‏ها کابوس ببینم. که بدنم توی سرما چنگ شود. که دردی پشت گوشم آخ! که وطن نداشته باشم، رفیق نداشته باشم، عزیز نداشته باشم، که خارجی باشم، بمانم.

اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که عصرهای جمعه دلم بگیرد. که عاشق دختر رهگذر شوم. که شک کنم، تردید داشته باشم، بترسم، مومن باشم، بخندم، مست شوم، چِت کنم، شعر بگویم، قصه بخوانم، بحث کنم، راه بروم، بنشینم. که از ریش‏های چه گوارا و چشم‏های نیکول کیدمن خوشم بیاید. اعتراف می‏کنم پول گرفته‏ام که آدم باشم. مرا ببخشید آقای بازجو اما به کوری چشم‏های شما!

تریبون آزاد: شعر «وصیت‏نامه» از آریل دورفمن، ترجمه‏ی باقر مومنی برای سهراب اعرابی، شیوا نظرآهاری، نیما نحوی، علی وفقی، پیام حیدرقزوینی، عبدالله مومنی، مهسا امرآبادی، مسعود باستانی، کاوه مظفری. برای بندیان زیر شکنجه: «وقتی به تو می‏گویند/ که من در زندان نیستم/ باور مکن!/ باید روزی این را اعتراف کنند!/ وقتی به تو می‏گویند/ که من آزاد شده‏ام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفته‏اند/ وقتی به تو می‏گویند/ که من به خودم خیانت کرده‏ام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که من به حزبم وفادار بوده‏ام/ وقتی به تو می‏گویند که من در فرانسه بوده‏ام/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی به تو نشان می‏دهند شناسنامه‏ی جعلی مرا/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی که به تو نشان می‏دهند/ تصویر جنازه‏ی مرا./ باور مکن/ وقتی به تو می‏گویند که ماه، ماه است/ که این صدای من است بر نوار/ که این امضای من است بر کاغذ/ اگر به تو بگویند که یک درخت، درخت نیست/ باور مکن!/ باور مکن هیچ چیز را/ از هر آنچه به تو می‏گویند./ هیچ را از آنچه به تو قول می‏دهند/ هیچ چیز را از آنچه به تو نشان می‏دهند./ و سرانجام روزی می‏رسد/ که از تو می‏خواهند بیایی/ جنازه‏ی مرا شناسایی کنی/ و تو در پیش روی خویش مرا می‏بینی/ و صدایی به تو می‏گوید:/ او از شکنجه جان به در برده است،/ او مرده است!/ وقتی که به تو می‏گویند/ که من/ به تمامی،/ مطلقن/ برای همیشه مرده‏ام .../ باور مکن!/ باور مکن!/ باور مکن!»

تابلوی اعلانات: فیلم‏های مستند «سالوادور آلنده» و «نبرد شیلی» هر دو ساخته‏ی پاتریشیو گازمن را دقیقن باید در همین روزها دید.



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:33 توسط هژیر پلاسچی |

قرار بی قرار و فصل دلهره

برای شیوا نظرآهاری

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. پرت شده‏یی توی دره‏ی اوین که هنوز حنجره‏ی پرنده‏هایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلی‏های کافه موکا خالی می‏ماند. این قهوه‏ی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار می‏کشانی‏ام از درد روزگار.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار تا با هم برویم دره‏ی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفته‏یی خودت نشسته‏یی توی سلول. رویای بی حاشیه می‏بافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قول‏هایت بزنی.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. سوپ هم نمی‏خواهم دیگر. آبی می‏شود آسمان رنگ روسری‏ات. درس می‏دهی کودکی‏هایم را لابه‏لای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطه‏چین‏ها و انگشت‏های شما بلند است عجیب.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر می‏آید که زیر شکنجه‏یی. شکنجه واژه‏یی پنج حرفی است که شکن شکن می‏شود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. و این درخت سبز نیست رنگ روسری‏ات. گریه هم که می‏کنم خالی است صندلی‏های جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.

بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر قرار. باران بدون شوخی می‏بارد. باران سرب داغ. تو را برده‏اند دره‏ی اوین. من پرت شده‏ام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسری‏ات. رنگ همین سپیده‏یی که می‏زند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابان‏ها می‏گیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.

خارج از دستور: «استفراغ خون بر آسفالت خیابان» برای ندا آقاسلطان در اثر.

تریبون آزاد: دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید می‏افتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم     بگردم بر خطی که رویا     در انتهایش/ ثابت می‏ماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو     نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافت‏شمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش می‏آید در نقطه‏چینی سفید که سرعت می‏گیرد دم به دم./ #/ این‏جا کجای دنیاست؟/ بعد از درخت‏های سپیدی که دیده‏ام/ بعد از هزار رود که باید آبی می‏زد (اما قطعا سیاه می‏زده است)/ تازه عبورم از جنگل‏هایی‏ست که بوی خاکستر می‏پیچانند/ از کوره‏راه‏های پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم می‏گشوده‏اند از دودی     خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه می‏انداخته است بر رویا و جنایت./ از کوره‏های دیروز فاصله‏ای نیست تا این حافظه که محو می‏گذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز می‏خواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستان‏ها چقدر تکرار می‏شوند».

تابلوی اعلانات: ندارد!

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:21 توسط هژیر پلاسچی |