<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حواری خورشید</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Oct 2009 12:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حدیث دشنه و جان است</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>
بلند شو هنوز خیلی حرف دارم برایت بگویم. هنوز باید همه‏ی این مسیر دور را توی گوش راستم لالایی بخوانی. اوراد. حالا من را با این همه تصویر نیمه کاره رها می‏کنی که چه؟&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلند شو! اصلن قبول که پدر و پسر خوبی نبودیم. فاصله از کجا بود؟ کجای بازی دیگر برایم قصه نگفتی؟ حالا همین که من هی دنبال شماره تلفنت هم باشم فرقی نمی‏کند. خیلی وقت بود که نبودی. یک جای ماجرا گم شده بودی. پس من چرا حالا، همین امروز اینقدر سردم شده است؟ چرا مهره‏های پشتم دارد اینطور تیر می‏کشد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلند شو! بگذار رویا ببافم. رویای من هنوز صورت تو را مهربان می‏کند و دست‏هایت دوباره برایم روزنامه دیواری درست می‏کند تا نمره‏ی 20 انضباط را برده باشم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلند شو دیگر دیر شده است. چرا بزرگ شدم بابا؟ تارهای سفید روی چانه‏ات از کی زیاد شد؟ بلند شو بابا! بلند شو تارهای سفید روی چانه‏ام را ببین. دارم پیر می‏شوم بابایی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلند شو! من خاطره‏هایم را می‏خواهم. تو قرار نیست مرده باشی. قرار نیست به همین راحتی. مگر دست خودت است؟ تکلیف کودکی‏های من چه می‏شود؟ حمام‏های صبح زود و ظهرهای جمعه. خرناس‏های تو جلوی تلویزیون. آشپزی‏ات با آن همه دردسر. خواب سبک‏ات که اندازه‏ی همه‏ی دنیا سنگین بود. دروغ‏هایت معصوم بود بابا! دروغ‏هایت معصوم بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بلند شو بابا! قصه از اول. بیا از اول زندگی کنیم. تو قول بده بابای خوب من باشی. من هم حرف‏هایت را باور می‏کنم. من هم شماره تلفنت را پیدا می‏کنم. من هم لعنتی! پسر خوبی که نمی‏شوم. بلند شو بابا! دلم لالایی می‏خواهد بابا! دلم لالایی می‏خواهد. بابات رفته نمی‏آید... نمی‏آید... نمی‏آید.&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 12:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از روی مرگ خودم عبور کرده‏ام</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. آقتابی ملایم. خاطری آسوده. رفاقت‏های پایدار. یار ماندگار. آرزوهای بزرگ. دلخوشی‏های کوچک. زمین محکمی می‏توانسته بوده باشد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر ریل‏های راه‏آهن حافظه‏ی آواره‏گان جهان نبودند. اگر ایستگاه، گاه به گاه نمی‏آمد توی کابوس‏های من. اگر جهان مرزی نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر گریز نبود، فاجعه نبود. اگر عکس‏های یادگاری را با عکس، با یادگاری، با آدم‏هایشان آن روی زمین جا نگذاشته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۶ شهریور می‏توانسته روز خوبی بوده باشد. اگر پراکنده نمی‏شدم گوشه‏های جهان. اگر نام کوچه‏های زمین را از یاد می‏بردم. نشانی و خاطره را از یاد می‏بردم. اگر هرگز نبوده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۶ شهریور هنوز می‏تواند روز خوبی بوده باشد. اگر وطنم را به من بازگردانده بودند. من وطنم را می‏خواهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;خارج از دستور ۱:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; یک سال گذشت. یک سال شد که نیستم. نبوده‏ام از همان اول.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;خارج از دستور ۲:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; گفتگو با رادیو همبستگی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE border=0 cellSpacing=5 cellPadding=2 width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD bgColor=#cccccc colSpan=4&gt;
&lt;P dir=rtl class=Tahoma align=center&gt;خیزش و جنبش نوین اعتراضی مردم&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;ایران&lt;SPAN dir=ltr&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;حضور و نقش آفرینی نسل سوم سیاسی ، نسل دوم ایرانی تباران مهاجر و تبعیدی&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD rowSpan=4 width=&quot;29%&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl class=Tahoma&gt;&lt;IMG alt=nasl src=&quot;http://radiohambastegi.net/bilder/nasl.jpg&quot; width=111 longDesc=&quot;#&quot; height=99&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl class=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/2009/naslesevom090912.ram&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مقدمه ............&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG alt=&quot;گوش کنید&quot; src=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/audio1.gif&quot; width=12 height=10&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;A href=&quot;http://radiohambastegi.net/2009/naslesevom090912.mp3&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG border=0 alt=download src=&quot;http://radiohambastegi.net/diskett.gif&quot; width=12 height=14&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl class=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/2009/mashayekhi090912.ram&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گفتگو با مهرداد مشایخی پژوهشگر و استاد دانشگاه جورج تاون&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG alt=&quot;گوش کنید&quot; src=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/audio1.gif&quot; width=12 height=10&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;A href=&quot;http://radiohambastegi.net/2009/mashayekhi090912.mp3&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG border=0 alt=download src=&quot;http://radiohambastegi.net/diskett.gif&quot; width=12 height=14&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD width=&quot;61%&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl class=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/2009/javanan090912.ram&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گفتگو با علی مهرابی ، ایمان شیرعلی، شهاب سیروان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;5%&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG alt=&quot;گوش کنید&quot; src=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/audio1.gif&quot; width=12 height=10&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=&quot;5%&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://radiohambastegi.net/2009/javanan090912.mp3&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG border=0 alt=download src=&quot;http://radiohambastegi.net/diskett.gif&quot; width=12 height=14&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl class=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/2009/shokoofehazjir090912.ram&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفتگو با شکوفه منتظری، هژیر پلاسچی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;IMG alt=&quot;گوش کنید&quot; src=&quot;http://biphome.spray.se/radiohambastegi/audio1.gif&quot; width=12 height=10&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;&lt;A href=&quot;http://radiohambastegi.net/2009/shokoofehazjir090912.mp3&quot;&gt;&lt;IMG border=0 alt=download src=&quot;http://radiohambastegi.net/diskett.gif&quot; width=12 height=14&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور ۳:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; درک حضور دیگری با «&lt;A href=&quot;http://deghar.blogfa.com/post-16.aspx&quot; target=_blank&gt;ما از نیمه‏ی لگدکوب شده‏مان برخاستیم&lt;/A&gt;» به روز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;STRONG&gt;تریبون آزاد:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; «تردیدها و درنگ» از گروس عبدالملکیان: «به نام تو حتی/ شک کرده‏ام/ به درختان/ و شاخه‏هایشان که شاید ریشه‏ها باشند/ و شاید سال‏هاست که زیر زمین زندگی می‏کنیم/ **/ چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟/ و چرا پرندگان/ در معده‏های ما پرواز می‏کنند؟/ و چرا قرص‏ها تولدم را به تاخیر می‏اندازند؟/ سال‏هاست که زیر زمین زندگی می‏کنیم و/ شاید/ روزی از هفتاد سالگی‏ام به دنیا بیایم./ و احساس کنم که مرگ/ پیراهنی است که به تن می‏کنیم/ می‏توانی دکمه‏هایش را ببندی/ یا باز بگذاری/ می‏توانی آستین‏هایش را بالا بزنی/ می‏توانی .../ **/ من/ حدس‏های مردی زندانی‏ام/ از فصل‏های پشت دیوار»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;&lt;STRONG&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; «چگونه مبارزه‏ی مسلحانه توده‏یی می‏شود» از بیژن جزنی این روزها چیزهایی برای آموختن دارد. البته نه لااقل فعلن بخش‏های مبارزه‏ی مسلحانه‏اش. بخش‏های چگونه توده‏یی می‏شودش.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 14:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازماندگان مخفی مرگ هم می‏دانند</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بوی آزادی می‏آمد. ما نمی‏دانستیم. بعدها گفتند بوی آزادی می‏آمده است. ما
کوچک بودیم. کوچک‏تر از عروسک و توپ‏های رنگی. می‏گویند آن روزها خورشید
بود، باران بود، ستاره بود که هی از آسمان شهر سر می‏زد. می‏گویند خنده
بود، کهربا بود، دریا دریا آدمی بود. ما کوچک بودیم. دست‏هایمان کوچک بود.
چشم‏هایمان کوچک بود. خدای کودکی‏هایمان کوچک بود. می‏گویند کابوس آمد.
کابوس وقتی آمد سکوت بود، پچ پچ بود. ما کوچک بودیم هنوز. اما خیلی‏ها
دیگر به خانه نیامدند. خورشید رفت، باران رفت، ستاره رفت. ما کوچک بودیم.
دیگر نخندیدیم. خیلی‏ها به خانه بازنگشتند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;قرار
بود آن صورت‏های راه راه آمده باشند. قرار بود خانه پر شده باشد از بوسه.
قرار بود این همه راه را هی هر هفته نرفته باشیم، پشت دیوارهای بلند منتظر
نمانده باشیم، از راه دور، از پشت میله‏ها کسی را ندیده باشیم. قرار بود
صدا بیاید تا کنار گوشمان، گرما بپاشد روی صورت‏هایمان. قرار بود یکی
بیاید، دست‏های نازنینش را بکشد روی موهایمان، برایمان قصه بگوید. قرار
بود زندگی، زندگی شده باشد. کابوس آمد. تابستان بود. می‏گویند قرارها را
به هم زده بودند. می‏گویند دیگر هیچ کس سر قرار نیامد. می‏گویند آنهایی که
قرار بود بیایند آمدند با سینه‏های چاک چاک و سیبک‏های لهیده آمدند،
رفتند، کنار هم در گورهای بی نشان دراز کشیدند، دست‏هایشان را روی موهای
هم سُر دادند. ما کوچک نبودیم اما خیلی‏ها به خانه بازنگشتند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از
کوه‏ها گذشته بودیم. از سنگلاخ‏ها. از وطن گذشته بودیم. اینجا خیابان‏ها
غریبه بودند، خانه‏ها غریبه بودند، همسایه‏ها غریبه بودند. در هیات آواره
ایستاده بودیم. می‏خواستیم به خانه برگردیم. به صداهای آشنا، به ازدحام
آدم‏هایی که از خودمان بودند. ما دیگر کوچک نبودیم. امید داشتیم. رویا
داشتیم. قرار بود به خانه برگردیم. با هم به خانه برگردیم. حالا کسانی از
ما دیگر هیچ وقت به هیچ سرزمینی برنمی‏گردند. ما تنها ماندیم. جنازه‏ی
بهترین‏هایمان را در گورستان‏های غریبه جا گذاشته‏ییم. با سینه‏هایی که
هنوز از رد گلوله سرخ می‏زند. کابوس با ما از مرز گذشته بود. خیلی‏ها به
خانه برنمی‏گردند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رفتند نان بگیرند و نیامدند. رفتند سمت
کتاب و واژه و نیامدند. رفتند کوچه و نیامدند. گفتند بیابان‏های تهران آن
روزها بوی خورشید می‏داده است. گفتند ضیافتی بر پا بوده است. ضیافت حنجره
و مفتول مسی، ضیافت سینه و کارد آشپزخانه. کابوس در بن بست‏های وطن
ایستاده بود. ما دیگر کوچک نبودیم اما از کابوس ترسیده بودیم. از تلفن‏های
ناشناس و سایه‏های تعقیب. از حضور بی حرمت کسانی که از ما نبودند. از
واژه‏ی مفتش ترسیده بودیم. پیکان‏های سفید در خواب‏هایمان رژه می‏رفتند.
زیرزمین‏های نمور و خانه‏های امن ما را محاصره می‏کردند. آنها رفتند و به
خانه نیامدند. هنوز خیلی‏ها به خانه بازنمی‏گشتند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ما
دیگر کوچک نبودیم، نیستیم اما هنوز رویا داریم. می‏خواهیم شبیه خودمان
باشیم. می‏خواهیم این زمین، زمین خودمان باشد. ما روی پشت بام‏ها خدای
کودکی‏هایمان را صدا می‏کنیم که بزرگ بود. در خیابان پای خودمان
ایستاده‏ییم. ما آرزو داریم خورشید باشد، باران باشد، هی ستاره ببارد روی
آسمان شهر. ما آرزو داریم، خنده باشد، کهربا باشد، دریا دریا آدمی موج
بردارد. ما آرزو داریم زندگی کنیم. با این همه کسانی از ما به خانه
بازنگشته‏اند، بازنمی‏گردند. کسانی از ما برای همیشه رفته‏اند ما اما بزرگ
شده‏ایم. بوی آزادی می‏آید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;تریبون آزاد:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;شعر «پارانویا» از گروس عبدالملکیان: «از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!/ دارم کم کم این فیلم را باور می‏کنم./ و این سیاهی لشکر عظیم/ عجیب خوب بازی می‏کنند/ در خیابان‏ها/ کافه‏ها/ کوچه‏ها/ هی جا عوض می‏کنند و/ همین که سر برگردانم/ صحنه‏ی بعدی را آماده کرده‏اند/ ***/ از لابلای فصل‏های نمایش/ بیرونم بکش/ برفی بر پیراهنم نشانده‏اند/ که آب نمی‏شود/ از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم/ نشد!/ و این آدم برفی درون/ که هی اسکلت صدایش می‏کنند/ عمق زمستان است در من./ ***/  اصلا/ از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!/ از پروژکتورهای روز و شب/ از سکانس‏های تکراری زمین، خسته‏ام!/ دریا را تا می‏کنم/ می‏گذارم زیر سر/ زل می‏زنم/ به مقوای سیاه چسبیده به آسمان/ و با نوار جیرجیرک به خواب می‏روم./ نوار را که برگردانند/ خروس می‏خواند/ ***/ از توی کمد هم شده پیدایم کن!/ می‏ترسم/ می‏ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند/ یا گلوله‏یی در سرم شلیک/ و بعد بگویند:/ &quot;خُب/ نقشت این بود&quot;.» &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;تریبون آزاد ویژه:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; شعر «نجات‏دهنده» از سید علی صالحی: «غنیمت است این دور هم نشستن و/ یک پیاله کنار پیاله‏ای دیگر ...!/ ***/ همین که یادمان نمی‏رود هنوز/ می‏شود از بعضی گریه‏های نابهنگام گذشت/ و رفت/ و هرچه داری ببری برای باران و/ طبقی ترانه و ریحان بیاوری،/ خودش خیلی است!/ خیلی خوب است دانستن همین چند دقیقه‏ی دور،/ که روز نباشد، بود و نبود نباشد/ چند و چرای این و/ حرف و حدیث آن و/ چه می‏دانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!/ ***/ تو بگو/ واقعا چه کسی راست می‏گوید؟/ برویم سرِ پیاله‏ی اول!/ عاقبت همه‏ی مهمانان ناخوانده همین است/ که نان از سفره‏ی ستاره می‏خورند و/ مرثیه از شب ناماندگارِ گریه می‏گویند!/ ***/ گفتن ندارد این بدیهه‏ی بی درنگ،/ که چقدر از دیدن شما و/ خلوتِ این آسمانِ برهنه ... بارانی‏ام،/ باقی بیم و امید آینه، بی خیالِ سنگ.»    &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 51);&quot;&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; کلاغ و گل سرخ روایت چشمی است که از منقار کلاغ‏ها گریخته است تا راز سکوت عاشقان بگوید. خاطرات مهدی اصلانی را بخوانید حتمن. زنده باد عمو مهدیِ همه‏ی ما!&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باید به خانه برگردی</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;برای کاوه مظفری&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;زود باش کاوه! اعتراف کن. صدایت از پشت این تلفن شُره می‏کند: «مراقب باش لعنتی!» حالا مراقب باش برادر! مراقب باش. اینها نمی‏فهمند. اینها عشق بزرگ تو را به آدمی نمی‏فهمند. اصحاب تقویم‏های پست، نگاهبانان بی‏شرف شب حرمت دست‏های تو را نمی‏فهمند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;زود باش کاوه! اعتراف کن. دلم برای انحنای صدایت تنگ می‏شود. دلم برای دست‏هایت که پَر پَر می‏زند روی هوا تنگ می‏شود. دلم برای باور بزرگت به انسان تنگ می‏شود. تنگ می‏شود این دیوارها، بختک می‏شود آسمان، می‏افتد روی سینه‏ام.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;زود باش کاوه! اعتراف کن. امروز چند روز می‏شود؟ تاریخ ایستاده است، دارد نفس تازه می‏کند. بیا کاوه جان! بازی قایم باشک تمام شده است. تو پیدا نمی‏شوی. گرگ بعضی از ما را خورده است. حافظه‏ام کار نمی‏کند. قربان تنهایی تو هم می‏روم رفیق!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;زود باش کاوه! اعتراف کن. بیا توی سالن دادگاه، پشت شیشه‏ی تلویزیون اعتراف کن. ما اول بهت زده می‏شویم. بعد عصبانی می‏شویم، فحش می‏دهیم به در، به دیوار، آسمان، زمین. بعد می‏خندیم. به دست‏های تو که ویلان می‏ماند روی هوا و ریشی که روی چانه‏ات. بعد یکی پیدا می‏شود که بزند روی گُرده‏مان، بگوید کاوه از خود ماست. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;زود باش کاوه! اعتراف کن. زودتر باید به خانه برگردی. جلوه منتظر است. ما همه منتظریم. به خانه برگرد. ما می‏خواهیم خودمان را دعوت کنیم، بیاییم، بنشینیم گپ بزنیم تا خود سپیده. به خانه برگرد لعنتی! به خاطر تنهایی ما به خانه برگرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;خارج از دستور:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; مصاحبه‏ی من با دویچه وله در مورد 18 تیر و جنبش کنونی به همراه رفیقم امین حصوری: «&lt;a title=&quot;از جنبش 18 تیر تا جنبش کنونی ایران&quot; href=&quot;http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4466747,00.html&quot;&gt;از جنبش 18 تیر تا جنبش کنونی ایران&lt;/a&gt;».&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;تریبون آزاد:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; شعر «آقای همقدی‏نژاد لطفا!» را &lt;a title=&quot;آداب سر باختن&quot; href=&quot;http://www.adabesarbakhtan.blogfa.com/&quot;&gt;آداب سر باختن&lt;/a&gt; در 11 تیر ماه 1386 روی وبلاگش گذاشته است اما خواندن آن این روزها دوباره معنایی دارد: «نفت از گردن‏ام آویزان شده خود را می‏کشد بالا/ تا با شما یا برج میلاد/ حتی به یادگار/ می‏دانید چند سال آزگار است/ عکس کپرهای کرمان توی کیفم/ در به در کسی است/ در قصابی/ یا نمایشگاه کتاب و این شب‏ها گوجه فروشی/ که اگر همقد خودم بود/ نشانش بدهم به یادگار/ های عمو خوابی یا/ همسایه‏ی منی/ که گاهی خواب تفنگ می‏بیند/ و از شلیک گلوله/ شهیدانی که در کنج خانه‏ام لانه کرده‏اند/ پر پر پر/ نه که بترسم/ اما شبیه پمپ بدون بنزینی شده‏ام که هوای سوختن دارد/ شبیه شترهای عربی که روزنامه‏ها نوشتند/ برایتان قصیده‏ی فصیح فضاحت که نه/ چیزی سروده است/ بی که بداند پرچم ما پیراهن کدام خلیفه بوده است/ شبیه آفتابه‏ای بر گردن خشم/ (اینجا من می‏روم دستشویی و مرد برمی‏گردم)/ پیش از این زنی داشتم/ و ماهیانی/ با گیسوانی سمج/ که بی آنکه جنگ شود/ و برادران شما در خلیج/ از طیاره‏های روسی/ پر پر پر/ می‏توانستم برایشان بمیرم/ حالا زنم/ همان سرزمین کوتوله‏ها/ &lt;strong&gt;و من چرا نمی‏توانم روی این خاک تف بیاندازم؟&lt;/strong&gt;/ روی این سطرها نفت نپاش/ آن را ببر توی کابینه‏ات/ و برای وزیر فرهنگت/ جنگت/ نفتت/ که دارد همین جور از/ گردنم/ زنم/ تنم/ وطنم/ چکه می‏کند».&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;توصیه در حاشیه‏ی تریبون آزاد:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; اگر این شعر را دوست داشتید این دو شعر آداب سر باختن را هم بخوانید: «&lt;a title=&quot;دین یک آگهی بازرگانی است&quot; href=&quot;http://www.adabesarbakhtan.blogfa.com/post-55.aspx&quot;&gt;دین یک آگهی بازرگانی است&lt;/a&gt;» و «&lt;a title=&quot;ما در محاصره‏ایم&quot; href=&quot;http://www.adabesarbakhtan.blogfa.com/post-73.aspx&quot;&gt;ما در محاصره‏ایم&lt;/a&gt;».&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; «یک عاشقانه‏ی آرام» از نادر ابراهیمی. نشر روزبهان. انقلاب ما عاشقانه خواهد بود. می‏دانم.&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 12:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هم اعتراف می‏کنم</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;د&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;ر پاسخ به کمپین «من اعتراف می‏کنم» و فراخوان سامان رسول‏پور&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم نامم هژیر بوده است. از نام‏های شاهنامه، تاریخ شاهان و فرادستان. سردار رستم در جنگ با سهراب. پیوند تاریخی فرزندکُشی. نامم هژیر شد تا از یاد نبرم انقلاب شما را که فرزندانش را تکه تکه خورد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من، هژیر فرزند مهناز هم بوده‏ام و این جرمی نابخشودنی است در سرزمینی که فقط باید فرزند پدرت باشی. فرزند مهناز شدم تا زنان وطنم را از یاد نبرم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من هژیر بوده‏ام، فرزند غلامرضا. به پادافره‏ی فقر بی پدر چپ شدم. به خاطر اشک‏های برات وقتی با آن دست‏های بزرگ گونه‏اش را پاک می‏کرد روزی که اخراجش کرده بودند. به خاطر اکبر که با من به مدرسه می‏آمد، پشت یک میز می‏نشست، شلوارش زانو انداخته بود مثل شلوار من و دست‏هایش در زمستان‏های بی دستکش یخ می‏بست. به خاطر لیلا که دختر همسایه بود، که گونه‏هایش سرخ بود، که خوب بود، قدیس بود و قیمت تن‏اش در حراج بی حرمت ناچیز بود، به اندازه‏ی کفی نان و قالبی پنیر.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم که چپ شدم تا کسی بی خانه نباشد و خانه‏ی اجاره‏یی کوچکم توطئه بود. چپ شدم که کسی بی کار نماند و بی کاری مداومم توطئه بود. چپ شدم که نان ارزان باشد و گرانی نان توطئه بود. توطئه‏ی مشترک من و گندم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا عاشق آزادی بوده‏ام که موجود مشکوکی است. عاشق هوای باز، آسمان، دریا بوده‏ام. عاشق کلمه‏های شاد، نگاتیوهای ممنوع، رنگ‏های مجرم بوده‏ام. عاشق رقص بی پروا، بوسه‏های آشکار، عاشق برهنه‏گی بوده‏ام.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا از آمریکا، از جرج دبلیو بوش یا باراک حسین اوباما، از خودِ خودِ دختر دیک چنی پول گرفته‏ام، داده‏ام به یکی که بیمار باشد اما شب‏ها نخوابد، که اعصابش ویران شود. داده‏ام به یکی که برای کارگران کتاب‏خانه بسازد، که اخراج شود. داده‏ام به یکی که سرش را با باتوم بدرند، کف پایش را با کابل له کنند، سینه‏اش را به گلوله جر داده باشند. داده‏ام به یکی که آدم‏ها را دوست داشته باشد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که زن صیغه‏یی نداشته باشم. که وقتی سنگ سنگسار و طناب دار می‏بینم گریه‏ام بگیرد. که از سیم خاردار، از دستبند، از پلیس‏های جهان، از ولی معظم فقیه متنفر باشم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که شب‏ها کابوس ببینم. که بدنم توی سرما چنگ شود. که دردی پشت گوشم آخ! که وطن نداشته باشم، رفیق نداشته باشم، عزیز نداشته باشم، که خارجی باشم، بمانم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;اعتراف می‏کنم من، هژیر، فرزند غلامرضا پول گرفته‏ام که عصرهای جمعه دلم بگیرد. که عاشق دختر رهگذر شوم. که شک کنم، تردید داشته باشم، بترسم، مومن باشم، بخندم، مست شوم، چِت کنم، شعر بگویم، قصه بخوانم، بحث کنم، راه بروم، بنشینم. که از ریش‏های چه گوارا و چشم‏های نیکول کیدمن خوشم بیاید. اعتراف می‏کنم پول گرفته‏ام که آدم باشم. مرا ببخشید آقای بازجو اما به کوری چشم‏های شما!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;تریبون آزاد:&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt; &lt;/span&gt;شعر «وصیت‏نامه» از آریل دورفمن، ترجمه‏ی باقر مومنی برای &lt;strong style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;سهرا&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;ب اعرابی&lt;/strong&gt;، شیوا نظرآهاری، نیما نحوی، علی وفقی، پیام حیدرقزوینی، عبدالله مومنی، مهسا امرآبادی، مسعود باستانی، کاوه مظفری. برای بندیان زیر شکنجه: «وقتی به تو می‏گویند/ که من در زندان نیستم/ باور مکن!/ باید روزی این را اعتراف کنند!/ وقتی به تو می‏گویند/ که من آزاد شده‏ام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفته‏اند/ وقتی به تو می‏گویند/ که من به خودم خیانت کرده‏ام/ باور مکن!/ روزی باید اعتراف کنند که من به حزبم وفادار بوده‏ام/ وقتی به تو می‏گویند که من در فرانسه بوده‏ام/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی به تو نشان می‏دهند شناسنامه‏ی جعلی مرا/ باور مکن!/ باور مکن،/ وقتی که به تو نشان می‏دهند/ تصویر جنازه‏ی مرا./ باور مکن/ وقتی به تو می‏گویند که ماه، ماه است/ که این صدای من است بر نوار/ که این امضای من است بر کاغذ/ اگر به تو بگویند که یک درخت، درخت نیست/ باور مکن!/ باور مکن هیچ چیز را/ از هر آنچه به تو می‏گویند./ هیچ را از آنچه به تو قول می‏دهند/ هیچ چیز را از آنچه به تو نشان می‏دهند./ و سرانجام روزی می‏رسد/ که از تو می‏خواهند بیایی/ جنازه‏ی مرا شناسایی کنی/ و تو در پیش روی خویش مرا می‏بینی/ و صدایی به تو می‏گوید:/ او از شکنجه جان به در برده است،/ او مرده است!/ وقتی که به تو می‏گویند/ که من/ به تمامی،/ مطلقن/ برای همیشه مرده‏ام .../ باور مکن!/ باور مکن!/ باور مکن!»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; فیلم‏های مستند «سالوادور آلنده» و «نبرد شیلی» هر دو ساخته‏ی پاتریشیو گازمن را دقیقن باید در همین روزها دید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 02:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار بی قرار و فصل دلهره</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: left; color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;برای شیوا نظرآهاری&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر ق&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رار.&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt; پرت شده‏یی توی دره‏ی اوین که هنوز حنجره‏ی پرنده‏هایش سرخ است. سرخ است رنگ روسری تو. صندلی‏های کافه موکا خالی می‏ماند. این قهوه‏ی زهرمار. این گلوی خشک. سیگار می‏کشانی‏ام از درد روزگار.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر ق&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رار تا با هم برویم دره‏ی اوین. اول تو، بعد من. اول من، بعد تو. رفته‏یی خودت نشسته‏یی توی سلول. رویای بی حاشیه می‏بافی. پرت شدم این سوی جهان که زیر قول‏هایت بزنی. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر ق&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رار. سوپ هم نمی‏خواهم دیگر. آبی می‏شود آسمان رنگ روسری‏ات. درس می‏دهی کودکی‏هایم را لابه‏لای کودکان کار. خانم اجازه! من حرف دارم بین این نقطه‏چین‏ها و انگشت‏های شما بلند است عجیب.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر ق&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رار. هزار سال هم که خودت را حبس تهران کنی تا حقوق بشر بی مادر نماند، باز خبر می‏آید که زیر شکنجه‏یی. شکنجه واژه‏یی پنج حرفی است که شکن شکن می‏شود کف پاهایت در برخورد با جسم سخت.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر ق&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رار. و این درخت سبز نیست رنگ روسری‏ات. گریه هم که می‏کنم خالی است صندلی‏های جهان. یکشنبه روز بدی بود وقتی تو را بردند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بدقولی کرده‏یی. نیامده‏یی سر ق&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;رار. باران بدون شوخی می‏بارد. باران سرب داغ. تو را برده‏اند دره‏ی اوین. من پرت شده‏ام این سوی جهان. درخت جوانه زده است به رنگ روسری‏ات. رنگ همین سپیده‏یی که می‏زند. رویاهایت را بی واهمه ببین. بشر دارد حقش را در خیابان‏ها می‏گیرد. ما تنها نیستیم. هیچ کس با هیچ کس. حتا اگر نیامده باشی سر قرار.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;خارج از دستور:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; «&lt;a title=&quot;استفراغ خون بر آسفالت خیابان&quot; href=&quot;http://asar.name/1981/06/neda-our-symbol.html&quot;&gt;استفراغ خون بر آسفالت خیابان&lt;/a&gt;» برای ندا آقاسلطان در اثر.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;تریبون آزاد:&lt;/strong&gt; دانوب خاکستری از محمد مختاری: «آن اتفاق که روزی باید می‏افتاد آیا افتاده است؟/ یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرم/ و چشم در چشم بگردانم     بگردم بر خطی که رویا     در انتهایش/ ثابت می‏ماند؟/ تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنم/ تاریکی و هیاهو     نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافت‏شمار./ #/ تاریخ در فضای سیاهی معلق است/ و کش می‏آید در نقطه‏چینی سفید که سرعت می‏گیرد دم به دم./ #/ این‏جا کجای دنیاست؟/ بعد از درخت‏های سپیدی که دیده‏ام/ بعد از هزار رود که باید آبی می‏زد (اما قطعا سیاه می‏زده است)/ تازه عبورم از جنگل‏هایی‏ست که بوی خاکستر می‏پیچانند/ از کوره‏راه‏های پوشیده/ هنوز استخوان کسانی که چشم می‏گشوده‏اند از دودی     خاکستری/ به ابری خاکستری/ که سایه می‏انداخته است بر رویا و جنایت./ از کوره‏های دیروز فاصله‏ای نیست تا این حافظه که محو می‏گذرد/ از این تونل که بگذرم انگار باز می‏خواهد اتفاق بیفتد/ خانه چه دور مانده است و گورستان‏ها چقدر تکرار می‏شوند».&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; ندارد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 15:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطلب جدید</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;مطلب جدید من با عنوان «&lt;/font&gt;&lt;a href=&quot;http://asar.name/1981/06/blog-post.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;دولت‏آبادی، سروش و وقت نکبتی مصائب&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;» در اثر منتشر شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;این‏ها را هم بخوانید: «&lt;a title=&quot;احمدی‏نژادت را قورت بده!&quot; href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=21235&quot;&gt;احمدی‏نژادت را قورت بده!&lt;/a&gt;» از امین حصوری.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;درباره‏ی &quot; href=&quot;http://www.rsadvis.mihanblog.com/post/8&quot;&gt;درباره‏ی &quot;این&quot; انتخابات&lt;/a&gt;» از روزبه آقاجری.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;شرکت در انتخابات به مثابه‏ی انفعال سیاسی&quot; href=&quot;http://www.pooiandeh.blogfa.com/post-35.aspx&quot;&gt;شرکت در انتخابات به مثابه‏ی انفعال سیاسی&lt;/a&gt;» از پری آگاه.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=21341&quot; title=&quot;کدام تحریم: &quot;&gt;کدام تحریم: &quot;تحریم&quot; یا تحریم؟!&lt;/a&gt;» از امین حصوری.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a href=&quot;http://rsadvis.mihanblog.com/post/10&quot; title=&quot;نقدی بر یک گزاره‏ی انتخاباتی یا علیه فرومایگی سیاسی&quot;&gt;نقدی بر یک گزاره‏ی انتخاباتی یا علیه فرومایگی سیاسی&lt;/a&gt;» از روزبه آقاجری.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;با اجازه‏ی بزرگترها ... نه!!&quot; href=&quot;http://www.tahrim1388.mihanblog.com/post/14&quot;&gt;با اجازه‏ی بزرگترها ... نه!!&lt;/a&gt;» از پژمان رحیمی.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;طرح پرسش‏های بنیادین در هیاهو&quot; href=&quot;http://www.rokhdaad.com/spip.php?article178&quot;&gt;طرح پرسش‏های بنیادین در هیاهو&lt;/a&gt;» از نادر فتوره‏چی.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;انتخابات پالوده و آن حقیقت آلوده&quot; href=&quot;http://www.azady-barabary.org/200906072816/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%AD%D9%82%D9%8A%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87.html&quot;&gt;انتخابات پالوده و آن حقیقت آلوده&lt;/a&gt;» از بابک سلیمی‏زاده.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;در فضیلت رای ندادن&quot; href=&quot;http://www.azady-barabary.org/200906062806/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D9%8A%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86.html&quot;&gt;در فضیلت رای ندادن&lt;/a&gt;» از محمد غزنویان.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;«&lt;a title=&quot;انتخابات، نمایش همسانی دولت _ وضعیت&quot; href=&quot;http://www.mindmotor.org/mind/?p=1202&quot;&gt;انتخابات، نمایش همسانی دولت _ وضعیت&lt;/a&gt;» از مهدی سلیمی.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;پست پایینی هنوز سر جای خودش است.&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 10:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف‏هایی که شما نمی‏فهمید</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مُرد ... اون ممه‏رم لولو خورد. فاتحه مع الصلوات. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. پش پش پش پش پش پش پش پش پش. پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راست ایستاده باشید. حالا لبخند. کلیک. ممنونم که در عکس من ایستادید. حالا گورتان را گم کنید لطفن! ببخشید که گاز می‏گیرم. دست خودم نیست. این دندان‏ها عاریه است. از خودتان گرفته‏ام. دراکولا خواهم شد به زودی. می‏دانم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;خارج از دستور 1:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://www.campaignforequality.info/&quot; target=_blank&gt;تغییر برای برابری&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور 2:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; درک حضور دیگری با «&lt;A href=&quot;http://deghar.blogfa.com/post-15.aspx&quot; target=_blank&gt;این باغ شاد شکوفه‏ها نیست&lt;/A&gt;» به روز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور 3:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; «&lt;A href=&quot;http://chrr.us/spip.php?page=tarticle&amp;id_article=3634&quot; target=_blank&gt;حقوق بشر کسب و کار ما نیست&lt;/A&gt;» در ویژه‏نامه‏ی سه ساله‏گی کمیته‏ی گزارشگران حقوق بشر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور 4:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;A href=&quot;http://blog.irqo.org/?p=575&quot; target=_blank&gt;گفتگو با چراغ &lt;/A&gt;در ویژه‏نامه‏ی مهاجرت، درباره‏ی تبعید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور 5:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; حسین اکبری، کاوه مظفری، جلوه جواهری، محمد اشرفی، عبدالله وطن‏خواه، جعفر عظیم‏زاده، سعید یوزی، ابوالحسن شفا، علیرضا ثقفی، محسن ثقفی، شیث امانی، اسدالله پورفرهاد، علی کلائی، شاهپور احسانی‏راد،...، جان‏های پاک این فهرست بلند در زندانند و ما رای می‏دهیم. زندگی به همین کثافتی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور 6:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; کتاب «&lt;A href=&quot;http://www.mindmotor.org/mind/?p=1144&quot; target=_blank&gt;فرانسه مبارزه ادامه دارد&lt;/A&gt;» نوشته‏ی تونی کلیف و یان بیرشال را در سایت میند موتور با ترجمه‏ی امین قضایی و بیتا صمیمی‏زاد بخوانید. کتابی قابل اعتنا از زمانه‏یی قابل اعتنا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور 7:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; همیشه و همه وقت و همه جا محمد نوری. بله قربان! باز دوباره صبح شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;STRONG&gt;تریبون آزاد:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; شعر بلند «بانو» از عاصف حسینی شاعر افغانی که می‏ارزد به خواندنش. برای امیر یعقوبعلی که شعر افغانستان را دوست دارد: «جنگل گرسنه است/ شنیده‏ام موهایت جو گندمی شده است/ بگذار یرقان بزند/ بعد هم ملخ/ بگذار سونامی پاهایت را بنوشد/ چون قرص آسپرین/ برای درد ناعلاج جهان./ بگذار تمام حادثه در تو رسوب کند/ شانه‏هایت هیروشیما،/ دست‏هایت را حرس کنند/ پیش از آن‏که امداد خداوندی فرا برسد!/ می‏خواهم قد بلند بشناسم‏ات جنگل، دخترکم!/ دل می‏گذرد از کوچه‏ی خاکی/ و افیونی تازه چون تو را در بر می‏کشد/ اگر رگ‏ها آلوده شود، تو همیشه از منی/ چشم‏هایم میان خیال و پرنده باز/ تا تو را بشناسم/ ×/ چگونه بشناسم‏ات دخترکم،/ به کدام نشانه، کدام لبخند؟/ متن تو را به هفتاد زبان ترجمه کردند/ می‏شناسم خواهرکانم را/ که از نیل برگشتند/ یکی از بافه‏ی تاریکش که برف باریده است/ یکی از انجیرهای آویزان گلوبندش/ و برادرانم که از اهرام سه گانه برگشته‏اند/ سر به زیر و خاموش/ با شالی که زنبورهای عسل دزدیده‏اند/ ×/ به کدام نشانه، به کدام سخن،/ پرسش گنگی لب‏هایم را بدوزد؟/ تو هم نمی‏دانی که بردگان برادر/ وقتی کوه را به دوش می‏کشیدند/ آیا ترانه می‏خواندند؟/ ×/ می‏خواهم از تو چیزی به یادم نباشد/ وقتی برای خودکشی/ کنار خنده‏های تلخ خدا زانو می‏زنم/ می‏دانم این که دهانت هنوز/ بوی تلخ می‏دهد/ بادام کوهی که راه ابریشم را از میان بلندی‏های سینه‏ات عبور داد/ و تاجران باده آمدند و شاعران یاوه گفتند/ ×/ به کدام نشانه؟/ دست بردار، بردار!/ که نه از خودم خشنودم، نه از شما/ نه از گالیله که سرگردانی ما را کشف کرد/ نه از ابن سینا و فارابی/ نه رازی که الکل را/ باعث بی‏رونقی چشم‏های تو کرد/ بگذار چون دردی مداوم/ باعث کشف اسطوره‏ها باشم/ آشیل از مچ پای‏ام برخیزد/ رستم از کتف‏ام/ خدایان تراوا عاشق‏ام باشند/ نیمه‏ی دیگر را از ساقه‏ی ریواس بردارم/ و سهراب زخم پهلوی جاودانه‏ی تن/ بانو!/ بر درد خود ایستاده است آتشفشانی در شرف پایان/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن؟/ تو را چون تهمتی بزرگ/ به قاضی‏خانه‏های شرق و غرب کابل رواج دادند/ یکی چشم‏های تو را به پاکستان برد/ یکی رنگ پیراهن‏ات را/ به نقاش‏های مدیترانه!/ و چند قرن پیش لب‏های‏ات را/ به مونالیزا هدیه بردند/ ... شاید از همان روز خنده‏ات دیر شد/ ×/ تو اما ناگزیری بانو!/ با گردنی زیبا و کشیده/ و سرمه‏ای که جهان را سیاه کرد/ با گردنی زیبا و برهنه/ که جلادها را به تاخیر حکم وامی‏داشت/ و بعد همان شب لندن/ پر شد از عطر سوسن و دامن و تن/ و بعد همان شب/ عکس لنین پیر شد، با ریشی بلند/ و بعد همان شب موزیُم لوور و متروپول/ پر بود از فسیل بوسه‏ات زیر آخرین فوران/ و عقیق/ و قسمتی از انگشت/ و بعد همان شب/ قیمت نفت استفراغ کرد/ سینه‏ی خشخاش دچار تورم شد/ و مادری پیش از تولد فرزندش/ وصیت‏نامه نوشت./ ×/ به کدام نشانه بانو!/ سرد است، سرد/ حنجره‏ام برف باریده است./ می‏خواهم کمی بترسم از تو، از من، از مادرم و دین پدری/ استخوان‏هایم را/ از ناکجاآباد سیبری/ در بوجی کارگران مانده پیدا کنم/ گرم کنم/ و بعد با برادرانم بپوشم./ ×/ بانو، مسافر تو می‏ترسد/ از مضمون عاشقانه در عصر یخبندان/ و سنجاقی که جهان را به موهای‏ات ضمیمه کرد/ می‏ترسم/ چون پرنده‏ای که زبان مادری‏اش را از یاد برده است، می‏ترسد./ بگذار بترسم/ از حرکت اتم در مسیر خاطره‏ی انسان/ از جنین ناقص در رحم زن/ و زاغه‏ی کثیف مهمات بر شاخه‏ی زیتون/ ×/ به کدام نشانه، کدام سخن/ مرا از تو منع کردند؟/ چون کودکی که مادرش ایدز دارد/ و سکه‏ی عقیم عصر دقیانوس/ مانند فسیلی که فاصله‏ی دندان‏هایش به ما ارث رسید/ ×/ تو اما .../ از قرون وسطا برگشته چشم‏های‏ات/ با همان تیرگی و خیرگی تلخ/ لب/ در گیلاس چای فراموش شد و بعد/ طالع‏بینان جهان فال قهوه می‏بینند/ یکی گفت: احتمالا از اهالی جنوب استی/ دست‏های‏ات بوی هریرود می‏داد/ شال‏ات را در تاکستان‏های شمالی پالیدند/ به دامن‏ات پنبه‏گل‏های ترکستان/ و کفش‏های‏ات ... آه! ... پاکستان/ هیچ‏کس نگفت تو راز خاک خورده‏ی کدام درختی/ که گنجشک‏ها بر شانه‏ات انجیل می‏کارند؟/ ×/ همیشه خنجر است که از پشت فرا می‏رسد/ چون پیغمبرانگی ابراهیم/ و اشتهای دوباره‏ی خداوند برای خلق بشر/ من خط‏های فاصله را/ از تو عبور کردم/ نشستم پای کهنه دیوار گلی/ و مثنوی معنوی را قدم قدم/ بر سرک‏های جهان پاشیدم/ تو با تمام رنج‏های من تنهایی/ و من چقدر به تنهایی تو/ از سفر برگشته‏ی دست‏ها/ از رطوبت طوفان نوح/ و ترک خورده‏گی‏های سفر مارکوپولو به چین/ از کرامت بنی امیه به علی/ و شاید تعارف یک قرن پیاده‏روی/ به زنی تنها در خیابان جنگ جهانی دوم/ ×/ لب‏های‏ات را فراموش کرده‏ام بانو!/ اجازه هست خطوط اولیه‏ات را مرور کنم؟/ وقتی خدا تو را کشید/ به قاضی‏خانه‏های شرق و غرب کابل .../ و انزوای مثلث فرصت تنفس نیست/ فرو مانده‏ام در تحلیل هندسی تو/ هر چند سیب هر بار حرف تازه‏ای برای گفتن دارد در این زمان گندیده!/ ×/ نه! هیچ‏گاه فراموش نمی‏کنم/ پلک‏های‏ات را/ پیش از پروانه شدن کشتند/ و نخستین فرش جهان مسیر قدم‏های رییس‏جمهور را امتداد داد/ با کفشی از چرم براق آفریقا/ و سگگی که مثل دندان‏های کودکانه‏ات گرسنه بود/ ×/ آری حالا؛/ از تمام جهان اعانه جمع می‏کند این گدای نجیب تو!/ تا گلوبندی شود برای شما/ و رگ‏های لاجورد/ عبور دهد تو را از دود و خاکستر/ به فصل کبوترهای چاهی/ به ابتدای پروانه شدن/ بانو!»         &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; شب یک شب دو معجزه‏یی کاغذی است از بهمن فُرسی که سال‏هاست دارد زیر غبار چاپ قدیمی خاک می‏خورد. کتاب را سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک در سال 1353 منتشر کرده است و قرار است تابستان امسال توسط نشر پامس در کلن از نو چاپ شود. لابد باید ارزش گشتن در کهنه‏فروش‏های میدان انقلاب را داشته باشد. جای من را هم لای بوی نای آن همه کاغذ و خاک خالی کنید! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 04:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل‏آرا دارابی اعدام شد</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بخند دل‏آرا، دختر خورشید، بخند. از زمین به زمین. از خاک به خاک. از استخوان به استخوان. بخند خواهرک معصوم من! بخند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا آرام شده‎یی دل‎آرا. آرام بخواب عزیز من. آرام بخواب. نمی‎بینی گونه‎‏هایم سرخ است؟ شرم جهان بر من، بر ما. ما هرزه‏گان تماشا. صادرکننده‎گان بیانیه‎های طویل. بخواب دل‎آرا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوابت آشفته مباد نازنین! شب مانده است. شعله‎ی ما دخل این شب را نیاورد. من دروغ گفته بودم. تو نیستی. زمین چیزی کم دارد دل‎آرا. زمین آبرویی ندارد تو آبروی زمین بودی. ما اما فراموش می‎کنیم. همین چند ساعت بعد هم فراموش شده‎یی. پس بخواب دخترک! آسوده بخواب. ما با چشم‎های باز نیز خفته‎ایم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;این نوشته خارج از دستور ندارد، تریبون آزاد ندارد، تابلوی اعلانات ندارد. این نوشته بی‎همه‎چیز است مثل ما! &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 19:00:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خدا من از بعضی حروف بی حوصله می‏ترسم</title>
<link>http://havari4.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی. نمی‏فهمم دست زمانه را. عادت کرده‏ام اما، عادت می‏کنیم به زندگی روی آب. از بد حادثه بازیگرش شده‏ایم. تا چشم بزنی رفته است. خلاص! تکلیف این همه خاطره هم لابد باید یک جای جهان روشن شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی اول&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن. مدرسه که می‏رفتیم، درس خواندنی در کار نبود. می‏رفتیم که با هم باشیم. اولین زنگ تفریح می‏دانستیم توماج پشت دیوار ایستاده است. قرارمان مشخص بود. جلوی آب‏خوری، آن گوشه‏ی دورافتاده‏ی حیاط بود که علی و مهران هم می‏آمدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه‏ی داستان را چشم بسته بلد بودیم. پا می‏گذاشتیم توی قلاب دست‏های هم و خداحافظ. توماج هم که از هنرستان خودش را رسانده بود این سر شهر. حالا چهار نفر بودیم. یک روح در چهار بدن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدم‏سلانه می‏رفتیم تا حیاط خانه‏ی ذوالفقاری. آن روزها دیوارهای دورادور حیاط را خراب کرده بودند اما هنوز آن خیابان لعنتی از وسط حیاط رد نمی‏شد. گوشه‏ی دنجی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‎نشستیم. آواز می‏خواندیم. تکلیف جهان در جمع چهار نفره‏ی ما روشن می‏شد. توماج و علی سیگار به سیگار می‏بستند. من و مهران هنوز سیگاری بودنمان همان سه _ چهار نخی بود که روزانه می‏کشیدیم. دو نخ برای حیاط ذوالفقاری و دو نخ برای عصرنشینی‏های اتاق من. هنوز مانده بود تا انگشت‏های من از رد سیگار به سیگار متبرک ملعون، زرد شده باشد. مهران هم که هنوز همان چهار نخی مانده لعنتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر که مدرسه‏ها باید تعطیل شده باشد هر کسی می‏رفت خانه‏ی خودش. عصر، ساعت ٥ عصر. خون ایگناسیو روی زمین نخشکیده بود که زنگ خانه‏ی ما بی قراری می‏کرد. یکی یکی جمع می‏شدیم. می‏شدیم یک روح در چهار بدن. بساط پاسور بود و سیگار. اگر روزگار یاری می‏کرد عرق تند سگی. خودمان می‏گفتیم: عراق و وراق و سیقار. می‏نشستیم زیر تابلوی سیگار ممنوع اتاق من و دود را فوت می‏کردیم توی چهره‏ی جهان. مهمان هم داشتیم، گاه و بی‏گاه، اما جمع چهار نفره‏ی ما ثابت بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خانه‏ی توماج می‏آمدیم. هوا تاریک _ روشن بود. من اولین بار بود که دود سیگار را فرستاده بودم توی ریه‏هایم و منگی خوش نئشه‏گی. رسیده بودیم دروازه ارک که همیشه بوی فعله می‏داد. توماج بود که گفت، گفت: بچه‎ها! یعنی می‏شه یه روز همدیگه‏رو نبینیم. مهران براق شد: مگه مرده باشیم. راست می‏گفت. مگر مرده باشیم. گفتم که، یک روح بودیم در چهار بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت. خیلی گذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ماه مانده بود به بازی نکبت آخری. رفته بودم زنجان ریه‏هایم را تازه کنم با بوی زمین و سکوت و مادرم. علی را توی خیابان دیدم. بعد از خیلی سال. هنوز زنده بودیم اما همدیگر را نمی‏دیدیم. زد به سرم. گفتم هوس خیام‏نشینی دارم. گفت: هستم. شب شد. قرارمان ساعت ١٢ بود. روی مرز دو روز. علی آمد، مهران آمد، توماج هم نبود که بیاید. خبرش را دورادور داشتیم که بعد از چند سال زندان حالا دارد برای هزارمین بار ترک می‏کند. زنده بود لعنتی و نمی‏دیدیمش. رفتیم نشستیم تا صبح. علی سیگار به سیگارش را کم کرده بود، داشت بساط سفره‏ی عقد می‏چید. من سیگار به سیگارم را زیاد کرده بودم برای ضیافت مرگ، برای خودکشی قسطی و مهران هنوز همان سه _ چهار نخی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که داشت خودش را می‏کشید روی شهر. پیش از بیدارباش، خیام‏نشینی تمام شد. من هنوز نمی‏دانستم که حالا اینجا نشسته‏ام اما معلوم بود که باز همدیگر را نخواهیم دید. نخواهیم دید و زنده می‏مانیم. لعنتی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی دوم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج سال آزگار کتک خوردیم و از رو نرفتیم. جهان ایستاده بود، درست مانند دیوار که همدیگر را نبینیم. و ما دور جهان را گز می‏کردیم با پای پیاده و زیر چشم‏هایی که کبود بود دم به دم، تا همدیگر را دیده باشیم. گل را حتا اگر شده از زیر در و روی دیوار به هم می‏رساندیم و روی دیوارهای جهان نامه‏های عاشقانه می‏نوشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما از رو نرفتیم و جهان تسلیم شد. دست‏هایش را گرفت بالا تا ما را بنشاند سر سفره‏ی عقد. برای ما مهم نبود چطور، مهم این بود که دور از چشم میرغضب زیر یک سقف، هوای مشترک. رفتیم، زندگی کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت. خیلی گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه از مشهد آمده بودم. دراز شده بودم جلوی تلویزیون، چشمم به تصویر بود و ذهنم مانده بود توی آن خانه‏ی وکیل‏آباد که هنوز بوی مسعود و مجید احمدزاده از در و دیوارش می‏آمد. آمد. تلویزیون را خاموش کرد. حواسم را از وکیل‏آباد کشید بیرون. گفت: می‏خواهم بروم. حوصله نداشتم. تلویزیون را روشن کردم که یعنی نمی‏شنوم. پریز را از برق بیرون کشید که یعنی باید بشنوی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: می‎روم. جهان نمی‏چرخید در آن یک هفته‏یی که نه پاهایم راه می‏رفت، نه چشم‏هایم می‏دید. جهان را گریستم. یک هفته طول کشید تا فهمیده باشم که باید برود. هفت سال، هفت سال آزگار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: تو که بروی من هم رفته‏ام، لابد به گا. نگفته بودم که نرود، گفته بودم که بداند. می‏دانست. رفت. من هم رفتم. تمام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی سوم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفیق خوب دلهره و روزهای بی‏پدر بود. تا از پشت گوشی تلفن می‏شنید صدایم شبیه گریه شده، این همه راه را از شهرک اکباتان می‏کوبید، می‏آمد تا نارمک. غرب تهران را به شرق می‏دوخت نیمه شب‏ها تا جان زخمی‏ام را تیمار کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزها با صدای رفاقتش آغاز می‏شد و شب‏ها با حضورش تمام. دیوار بود آن روزها که دستم را گرفته بودم روی شانه‏اش. نوشته بودم، در همان اولین وبلاگی که هک شد نوشته بودم: زنده باشی رفیق! که رفاقت از وجودت آب می‏خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت. خیلی گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین باری که دیدمش اردیبهشت بود. در جشن نامزدی رفیق مشترکی. چند وقتی بود که دیگر ماه به ماه هم صدای هم را نمی‏شنیدیم. هنوز اما کهربای رفاقت از همان ماه‏هایی که بود آب می‏خورد. دره از کجای بازی دهان باز کرد، نمی‏دانم. اما حرمت خاطره ماند، می‏ماند. روزهای بد بی پدر که رسید، میانه‏ی آن باران ناسزا، فصل بی آبرویی رفاقت، لابه‎لای دشنه و حق به جانب‎های مدعی پیدایش شد. صدایش شکست به گریه از پشت این همه فیبر نوری. دیوار شد دوباره تا دست بگیرم روی شانه‎هایش. زنده باشی رفیق!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی چهارم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین بار که دیدمش روبه‏روی زندان اوین بود. خبر آمده بود که ناصر زرافشان دارد با اعتصاب مرگ دست و پنجه نرم می‏کند. می‏گفتند. اولین بار همان‏جا بود با آن قد دیلاق و عصای چوبی که باید همه‏ی وزنش را تحمل می‏کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از آن چند روز هر از چند گاهی سرکی می‏کشیدم به خانه‏اش در همان انتهای خیابان قصرالدشت، کوچه‏ی رضوی. می‏نشستیم با هم پای الکل سفید و استکان به استکان تا گریه و خاطره و این همه رفیق‏های او که نبودند دیگر. اسد عظیم‏زاده، مترجم سخنرانی‏های فیدل کاسترو در چنین هیاتی ماند توی ذهن من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر که آمد. منتظرش بودیم. از همان بار آخری که پاهایش را کرد توی یک کفش که می‏خواهم بیایم خاوران منتظرش بودیم. خودش هم گفت، در خاوران گفت: آمده‏ام با رفقایم خداحافظی کنم. خبر آمد مانند همیشه که حتا وقتی چشم در چشم عزراییل ایستاده‏یی، باور نمی‏کنی. عمو اسد رفت و جنازه‏اش را رفیق نازنینی که بوی جنگل‏های شمال می‏داد گذاشت روی تختش در گوشه‏ی اتاق. خانه خالی ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت. خیلی گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آواره شدم. بهزیستی گیر داد که نمی‏شود طبقه‏ی بالای مهد کودک مسکونی باشد. آن هم یک پسرِ مجردِ چه می‏دانم. صاحبخانه که انصاف بود و انصاف داشت و می‏گفت تا ابدِ جهان اینجا می‏مانی با همین اجاره، گفت که باید بروم. آواره شدم. مانده بودم ویلان که همان رفیق جنگلی پیدا شد. رفتم خانه‏ی خالی مانده‏ی عمو اسد. تختم را گذاشتم درست همان‏جایی که جنازه‏ی عمو اسد را خوابانده بودند. و بعد در شب‏های بی کسی بسیار روح عمو اسد مهمان من شد. خانه ‏یکی شدیم با رفیق دیلاقِ آن همه گریه‏های مستانه. باید چیزی برایش بنویسم. می‏نویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی پنجم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار پیش از انشعاب را می‏خواندم به مدد «&lt;A href=&quot;http://www.iran-archive.com/&quot; target=_blank&gt;آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران&lt;/A&gt;». رسیدم به زمستان ٥٨. اولین دوره‏ی انتخابات مجلسی که آن زمان هنوز «ملی» بود. در میان نام‏های آشنا، دو نفری بودند که من می‏شناختمشان. خوب می‏شناختمشان. یکی مرتضا بود، کاندیدای قزوین و آن دیگری منوچهر بود، کاندیدای میانه. می‏دانستم که هر دوشان چند سال بعد در میان ١٦ آذری‏ها بوده‏اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمو اسد، همان عمو اسدِ بازی چهارم تنها دو عکس روی دیوار خانه‏اش داشت. یکی تصویر تمام‏قدی بود از کاستروی جوان که ایستاده بود در میانه‏ی یک مزرعه‏ی نیشکر با کلاه حصیری بر سر. و بعد، عکسی از مرتضا. مرتضا میثمی که رفیق آن سال‏هایش بود و نشد که گرم الکل نباشیم و برای مرتضا گریه نکرده باشد. این بود که می‏نویسم مرتضا را خوب می‏شناختم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بود، عمو اسد گفته بود که سال ١٣٦٣ مرتضا زیر شکنجه رفته است. و منوچهر، منوچهر قاسملو توابی بود که با یک تپه ریش و انگشترهای درشت و تسبیح بلند می‏نشست و می‏نشیند پشت میز بنگاه معاملات ملکی بهار در زنجان. سال ٥٨ اگر به مرتضا می‏گفتی تا پنج سال بعد رفتنی می‏شوی، آن هم زیر شکنجه می‏زد زیر خنده. سال ٥٨ اگر به منوچهر می‏گفتی پنج سال بعد تواب می‏شوی، جانت در امان نبود. اما زمان گذشته بود. خیلی گذشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی ششم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رد زندان مانده بود روی صورتم. همان زندان ده روزه‏ی انفرادی سال ٧٧ هم وقتی به تردی ١٦ سالگی باشی رد می‏اندازد روی صورتت. جهان شده بود دهان که «برو» و من مانده بودم. نمی‏رفتم. هی رفتم پشت میله‏ها و آمدم. جهان دهان بود که «برو» و من نمی‏رفتم. ماندم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خانه‏ی رفیقی نشسته بودیم. می‏گفت و می‏گفتند: بروید. ما، دو نفر بودیم. گفتیم: می‏مانیم، ماندیم. مرداد ٨٧ بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت. خیلی گذشت لعنتی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کندم، کندانده شدم. نشد که خداحافظی کنم. همه مانده بودند در کار دیوانه‏یی که حالا وقتی می‏خواهد از سر یک قرار ساده برود، ماچ آب‏دار می‏خواهد و گریه‏ی بی‏حساب می‏کند. نمی‏دانستند من داشتم خطوط چهره‏شان را حفظ می‏کردم برای این همه دلتنگی مدام. نمی‏دانستند برای همیشه ... خدای من! باور نکردم تا برادر صورت‏سنگی من هم زد زیر گریه. دانستم که رفتنی‏ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد حماسه‏ی آن ترمینال نازنین، ترمینال غرب که همیشه بوی زنجان و دیدار داشت حالا شده بود نماد هجرانی بی پدر. چقدر گریه کردم توی آن پراید همیشه کثیف. تا خود زنجان گریه کردم. راننده زیر چشمی نگاه می‏کرد. گفتم، با خودم گفتم: گور پدرت، چند صباح بعد دلم برای همین نگاه زیر چشمی تو هم تنگ می‏شود. تنگ شده است حالا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی هفتم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم توی دنیای مجازی پرسه می‏زدم. اتفاق بود شاید که مسنجر همیشه خاموشم را روشن کردم. آمد که: پاشو بیا زنجان! من دارم می‏روم. گفتم: رفیق جان! هزار بار خداحافظی کرده‏ییم و نرفته‏یی. اگر رفتی که آن خداحافظی‏های قبلی را بنویس به حساب من و اگر نرفتی هم که هیچ. توی دلم گفته بودم: نمی‏رود. رفت. همان سه‏شنبه رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت. خیلی گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی تلفن را که برداشت باور نکرد از مرز گذشته‏ام. یک روز بعد بود انگار که نشسته بودیم روبه‏روی هم، در خاک ترکیه. از هم‏خانگی در تهران در به در تا هم‏خانگی در نیده خیلی راه آمده بودیم. حالا اینجا چه می‏کنم؟ حمیدرضا کجاست؟ کجا خواهد بود؟ کی دوباره همدیگر را می‏بینیم؟ زمان باید بگذرد. خیلی بگذرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;بازی هزار و یکم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی. آنقدر غریب که معلوم نیست فردا جنازه‏یی باشم در گورستانی بیگانه یا اصلن خدا را چه دیده‏یی شاید یکی از همین روزها، زنگ در خانه‏یی را در همان خاک عزیز زدم و بعد گفتم: منم! آمده‏ام خاطره ببافیم. خدا را چه دیده‏یی. بالماسکه‏ی غریبی‏ست زندگی و ما خانه‏مان روی آب می‏ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور ۱:&lt;/FONT&gt; این نوستالژی‏نویسی مربوط به امروز نیست. آن را خیلی وقت پیش یعنی همان روزهای اول نوشته بودم. منتشرش کردم که از دستش خلاص شوم. البته نوستالژی‏نویسی بهانه‏ی مناسبی برای تخلیه هم هست. آنهایی که نوستالژی دلشان را به هم می‏زند می‏توانند اگر اتفاقی گذرشان به این پنجره افتاد محتویات معده‏شان را تخلیه کنند. آنهایی که با پشتکار مشغول اعدام انقلابی من در کامنت‏دانی‏ها مانده‏اند می‏توانند هم‏چنان قلم‏شان را به دریدن بگردانند تا کلن تخلیه شوند. من هم می‏توانم دلتنگی مدام بی‏پدر را تخلیه کنم. که این مهم‏ترین است. من مهم‏ترین مخاطب این وبلاگم! گیرم از این بعد نوشتن نوستالژی خودش کار سختی باشد. دلیلش هم معلوم است. خاطراتم بوی گه گرفته است. بو بکش رفیق!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور ۲:&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://www.commitee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کمیته‏ی جوانان ایرانی در اروپا&lt;/A&gt; را ببینید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور ۳:&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://www.campaignforequality.info/&quot; target=_blank&gt;تغییر برای برابری&lt;/A&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور ۴:&lt;/FONT&gt; مهرداد آسمانی تا اطلاع ثانوی مهم‏ترین خواننده‏ی تاریخ است. آن هم نه مهرداد این روزها با ترانه‏های شهیار قنبری. همان مهرداد قدیمی. توضیح هم ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خارج از دستور ۵:&lt;/FONT&gt; انوشیروان مسعودی با این &lt;A href=&quot;http://lootka.blogfa.com/post-30.aspx&quot; target=_blank&gt;پست&lt;/A&gt; رفاقت را تمام کرد. رفاقت به حرف‏های گنده نیست به رفاقت‏های گنده است. زنده باشی رفیق!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تریبون آزاد:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; یک زمانی شعر «تا کجا...!؟» از سید علی صالحی را تقدیم کرده بودم به &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;برخی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;برخی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;، حالا هم دوباره تقدیمش می‏کنم به &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;برخی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;برخی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;، و البته &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;برخی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بدجوری جایشان عوض شده ‏است. بدجور: «یک شب انگار عده‌یی &lt;B&gt;آشنا&lt;/B&gt;/ با بیل و کلنگ و گهواره آمدند/ تمام رویاهایم را واژه به واژه ویران کردند/ تمام کرانه‌ها و کوچه‌ها را گشتند/ و تمام آسمانِ ساکتِ دریا را با خود بردند،/ اما هیچ نشانی از کودکی‌های سَر خورده‌ی من نخواندند/ اما هیچ حرفی از آن همه کتابِ ساده‌ی دانا نخواندند./ ×/ گویا شبی از شب‌های اردی‌بهشتِ عریان بود/ که عده‌یی &lt;B&gt;آشنا&lt;/B&gt; آمدند/ همان میانِ من و چراغ و ستاره نشستند/ از فهمِ چیزی شبیه فاصله سخن گفتند،/ گفتند می‌دانیم گهواره شکسته است،/ رویاها ویران،/ کوچه‌ها خاموش،/ و کتاب‌هاتان هم...!/ ×/ ما دیگر نه کتاب و نه کوچه/ نه رویا و نه گهواره، هیچ نمی‌خواهیم،/ فقط فهمِ فاصله دشوار است...»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;تابلوی اعلانات:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; از آنجایی که تا معلوم نیست کی و کجا سینما برای من تعطیل است یک فیلم معرفی می‏کنم که پیدا کردنش کار حضرت فیل باشد. این یعنی یک انتقام تاریخی. فیلم «بن‏بست» به کارگردانی پرویز صیاد و بازی حیرت‏آور مری آپیک را اگر پیدا کردید ببینید. قهوه‏ی تلخ و سیگار فراوان فراموش نشود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 17:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havari4&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>havari4</dc:creator>
<guid>http://havari4.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
